بدريد و بشكست قلب سپاه * گريزان برفتند بر روى راه
در آن دم كه شد قيصر اندر گريز * غلامك همىراند در قلب تيز
گريزان شه روميان را بديد * بدانست او را دم اندركشيد
بيفكند چون باد پيچان كمند * سر و گردن شاه شد زير بند
درآوردش از اسب و دستش ببست * ببردش بر شاه يزدانپرست
چو البارسلان روى رومى بديد * سر انگشت و لب را به دندان گزيد
بفرمود سفتن ورا هردو گوش * برآمد ز شاه فرنگان خروش
هم اندر دمش حلقه در گوش كرد * مى كامرانى به دل نوش كرد
نشاندش بر آن تخت همدوش خويش * به دو گفت آن كافر زشتكيش
كه اى شاه آن مردم پرخروش « 1 » * كه بودند با تو در آن جنگوجوش
كز آن مردم افتاد بر ما شكست * نظر مىكنم نيست يك تن به دست
نمىبينم اينجا از ايشان نشان * چنين گفت آن شاه گردنكشان
كه بودند آن سبزپوشان سروش * به فرمان يزدان شده سختكوش
ملك . . . . . . . . . را سخن شد ز كار * بترسيد از هيبت كردگار
زمين را ببوسيد نزديك شاه * نبشتند عهدى به رسم و به راه
گرفتند از آن سرور اسناد و تاج * نهادند بر گردن شه خراج
فرستاد آن شاه را سوى روم * ز يزدان شمر فتح ، نى از نجوم
در اسلام از آن فتح ديگر نبود * ز البارسلان كس فزونتر نبود
از آن فتح گيتى پرآواز گشت * ز اخلاط البارسلان بازگشت
به حد خراسان شد آن شهريار * به بلخ آمد و شد به جيحون « 2 » كنار
ز جيحون گذر كرد آن كامياب * يكى قلعه بد بر لب جوى آب
برآنم كه برزم « 3 » ورا نام بود * كه از دور چون آسمان مىنمود
بر او يوسف « 4 » برزمى كوتوال * ز كردار او عالمى در جوال 235
هامش
( 1 ) سرموش
( 2 ) جو
( 3 ) عساكر نصرت عطيه قلعه برزم را كه بر كنار آب بود فتح كردند . حبيب السير ، 2 / 490 .
( 4 ) و يوسف نامى را كه كوتوال آن حصار بود به نظر سلطان ستوده خصال آوردند . حبيب السير ، ج 2 ، ص 490 .