140 ز خواجه همه دخل را بازخواست * حسابش بياورد ، بنمود راست
چو فارغ شد از اصل و فرع حساب * برون شد ز نزديك او كامياب
دگر نام ترك ستمگر نبرد * تن و جان خود را به يزدان سپرد
از آنجا كه گفتم تو را ، ناگزير * به نزديك شاه جهان شد وزير
وزارت ورا شد زوجه ضرير * نپوشيد الا كه خز و حرير
شبى مرد اعمى به زر درشتافت * به محراب درجست بىمر ، نيافت
بكاويد آن بوموبر زر نديد * از آنش « 1 » جز از خاك بىمر نديد
گريبان بدريد و فرياد كرد * فراوان ز معشوق خود ياد كرد
شب و روز از آن پس نخورد و نخفت * و ليكن از آن كار با كس نگفت
برون شد ز مسجد بر آن درنشست * پر از غصه بىروى آن زر نشست
ز شست بلا خورد ناگاه « 2 » تير * نشسته همه روز بر راه پير
يكى روز با مردم بىشمار * بر آن راه مىرفت خواجه سوار
چو گل پژمريده رخ پير « 3 » ديد * به پايش در از درد زنجير ديد
فرود آمد از اسب و شد پيش پير * به گوش اندرش گفت كاى تيزوير « 4 »
ز گمگشتهء خود خبر يافتى * به من بازگو تا تو زر يافتى
بزد دست و دامان سرور گرفت * وز آن پس به دامن از او زر گرفت
به دو گفت كاى مهتر « 5 » نامور * ز پيشم تو بردى شب تيره زر
بفرمود حالى يكى با [ ره ] گير * روان گشت در موكبش مرد پير
سوى خانه برد و زرش داد باز * سه چندان دگر مهتر سرفراز
بدان پير بخشيد دانا وزير * كه از سيم او گشت كارش چو تير
ورا « 6 » بيش بخشيد و بسيار چيز * غلامى دو و خادمى با كنيز
ز تو يافتم گفت ، اين كاروبار * نگه كن به بازيچهء روزگار
چو خواهد برآرد به چرخ بلند * وز آن پس كند باز خوار و نژند
همه راستى باد آيين مرد * دلش باد خالى ز كين و ز درد
ز سلطان زنى ارمنى را بخواست * نبد بر دل و طبع آن شاه راست
هامش
( 1 ) از ابس
( 2 ) ناگه
( 3 ) ابر
( 4 ) بر زير
( 5 ) مشترى
( 6 ) مرا