ز مطبخ به عرض خزينه رسيد * در آنجاى سر تا به كيوان كشيد
شد از راستى همچو سرو بلند * به بالا همىرفت آن ارجمند
چو آيين آن مرد بد راستى * نيامد به كار اندرش كاستى
ز اول يكى ترك را خواجه بود * عجايب سخنها ببايد شنود
دهى بود اقطاع آن مرد ترك * حسن را بفرمود ترك سترك
كه رو ، باش عامل بدان جاى تو * چو غله برآمد بپيماى تو
پس آنگاه بر اشتران بار كن * به فرمان من روز و شب كار كن
بشد خواجه آنجاى و يك سال ماند * ورا ترك بر خود دو نوبت بخواند
نشد ، چون نبد كار كرده تمام * برآشفت از كار خواجه غلام
فرستاد آن ترك « 1 » خود ده سوار * به دنبال خواجه پى گيرودار
برفتند و او را روانه به زور * نشسته بر اسبى نه . . . . . . . . . . . . .
نه سكسك نه رهوار بود آن فرس * نبودش بر اسبى دگر « 2 » دسترس
سراسيمه مىرفت بر پشت بور * نه يار و نه همدم ، نه زر و نه زور
ورا آن سواران همىتاختند * چنان مرد را قدر نشناختند
رسيد اندر آن راه جانش به لب * همه گوش كن تا بمانى عجب
بديد آن دلاور سوارى ز دور * بر اسبى نشسته چو باد دبور
همىرفت و بودش « 3 » چو باد بهار * سپيد و سيه همچو ليل و نهار
گشاده برو دوش ، مىزد خروش * كشيده به كردار پيكان دو گوش
فروماند از آن اسب ابلق حسن * كه مىرفت بازىكنان بىرسن
به دل گفت آن خواجهء كامران * گر اينبار گيرم بدى زير ران
به گردون رسيدى سر بخت من * به تاج قمر برشدى تخت من
در اين بود كآمد به نزدش سوار * ورا داد آن ابلق راهوار
گرفت اسب او را و شد ناپديد * كسى در جهان ز اين عجايب نديد
برفت و حسن ديگر « 4 » او را نيافت * اگر چند بىمر پى او شتافت
چو خواجه بيامد به نزد غلام * جوابش نداد او چو كردش سلام
هامش
( 1 ) تند
( 2 ) كار
( 3 ) بدش
( 4 ) ديگر حسن