به لرزه فتادى چو ديدى رخش * فرستاده درماندى از پاسخش
چو بنشست بر تخت در اصفهان * به فرمان او شد سراسر جهان
ابو نصر كند [ ر ] ى كه دستور بود * ز درگاه آن تاجور دور بود
ورا غمز كردند نزديك شاه * كه او با قتلمش يكى شد به راه
دلش گشت پركين ز كار وزير * ورا شاه فرمود كردن اسير
حسن نيز قصد ابو نصر كرد * به گفتن برآورد از آن مرد گرد
چو برپاى دستور بنهاد بند * فرستاد شاهش به حصن بلند
بفرمودش آنجاى كردن هلاك * بگويم تو را آن سخنهاى پاك
چو دژخيم در پيش دستور شد * چراغ دل مرد پرنور شد
چنين گفت دستور دژخيم را * كه از كس ندارم كنون بيم را
يكى آرزو دارم اى سرفراز * امان ده مرا تا دور ركعت نماز
كنم ، بعد از آن هرچه خواهى بكن * ز من گوش كن تا بگويم سخن
بگويى بدان شاه كشورگشاى * چو فرمان سلطان به يارى بهجاى
كه بر من مبارك بد اين تاج و تخت * ز شاهان به من روى بنمود بخت
ز هرشه « 1 » امين جهان يافتم * چو در بندگى تيز بشتافتم
ز تو يافتم اين جهان را به داد * به جنت بود جان من بنده شاد
بگو خواجه را كاى ندانسته هيچ * چو مارى شده بهر من بدرپيچ ( ؟ )
نهادى چنين بدعت اندر جهان * بكشتى يكى تخمهء كين نهان
كه آخر همان كشته را بدروى * پس از من به گفتار من بگروى
به دنيا و عقبى از اين تخم و كشت * نه خوش روز بينى ، نه خرم بهشت
در اين دوده اين رسم سنت شود * روان من اكنون به محنت شود
چو دستور در برزه « 2 » شد بر حصار * بجنبيد در اصفهان شهريار
روان كرد از آنجا به ذربايگان * سپاهى به گردش ز پرمايگان
ز تبريز ناگاه مركب بتاخت * به آران شد و كار ارمن بساخت
هامش
( 1 ) رعم شد
( 2 ) شايد مراد حصار برزيره باشد ، كه ارتفاع ديوارش از پانصد و هفتاد زراع زياد بوده است .
حبيب السير ، ج 2 ، ص 589 .