برو تا به هفتاد مىباش شاد * مده خرمن كامرانى به باد
برآنم كه هفتاد نزديك شد * شب آمد پس روز و تاريك شد
چو ديدند مر عمر هفتاد بود * حديث طبيبان همه باد بود
ورا گفت دستور كانده مدار * تو را زندگانى بود بىشمار
چو بيرون شد از پيش سلطان وزير * تب آمد شهنشاه را ناگزير
برون رفت و برنامدش كام دل * برفت از برش باز آرام دل
به مهتر خود آن مه به قائم رسيد * از او كام دل شاه طغرل بديد
به طغرل گرفتى شهنشه شكار * شكار اجل گشت شاه آشكار
به قول دگر دخت قائم بمرد * . . . . . . . . . . . . . جان شيرين سپرد
به پهلوى جامع ورا جاى كرد * پس او نيز سوى شدن پاى كرد
پس پرده شه ساز رفتن گرفت * رخ از نامداران نهفتن گرفت
چو هفتاد شد سال مهتر برفت * روانش ز تن چون كبوتر برفت
به رى سروران دخمهاى ساختند * سرش را به كيوان برافراختند
نهاد اندر آن دخمه سر شه به خواب * بياسود از آن محنت و رنج و تاب
هنوز اندر آن دخمه خفتست شاه * كسى را به ديدار او نيست راه
ندانيم تا كى درآيد ز خواب * به درديم از اين گردش تيزتاب
برآوردگان را فرومىبرد * ز كردار او خلق خون مىخورد
ببين گردش گنبد نيلگون * كه چون مىكند خسروان را نگون
به گيتى گهى سور ، گه ماتم است * وز اينروى در چشم مردم نم است
چو كارت شود راست مانند تير * به خاك اندر اندازدت چرخ و تير
چو سلطان بشد ز اين سراى سپنج * بر از چارصد بود پنجاه و پنج
شنيدم ز گفتار روشندلان * كه در مرو بد شاه البارسلان
سرافراز طغرل بگ دينپناه * در اين ملك بد بيست و شش سال شاه
جماقست ( ؟ ) توقيع آن شهريار * نبشتن ندانست آن نامدار
ز اول وزير وى آمد سلار ( ؟ ) * كه از بوژكان « 1 » بود آن نامدار
هامش
( 1 ) وزراى او سالار بوژكان ، ابو القاسم الكوبائى و احمد دهستانى ، عمروك ، ابو نصر كندرى .
راحة الصدور ، ص 98 .