به اسب اندرآورد چون پيل پاى * به دست اندرون نيزهء سرگزاى
روان كرد چون كار لشكر بساخت * چو باد بهارى دلاور بتاخت
بزد بر قتلمش چو شير ژيان * گرفتند خيل ورا در ميان
قتلمش ز ناگه برانگيخت اسب * به تندى و تيزى چو آذرگشسب
در آن تاختن كرد اسبش خطا * نگون شد سر شاه چين و ختا
چو اسب تكاور درآمد به سر * جدا گشت از او شاه و شد پىسپر « 1 »
درآمد سر نازديده به سنگ * ز خون شد زمين و زمان لعل رنگ
بداد از پى تاج بر باد سر * پر از خون پر از خاك بنهاد سر
چو آن نوجوان شاه در خون فتاد * ز فرق سرش مغز بيرون فتاد
چو اقبال البارسلان بود تيز * برفتند خيل عدو درگريز
بمرد او و البارسلان بازرست * نشست از بر تخت و بگشاد دست
ز پيكار آن دشمنان رست باز * شكسته به شمشير كين دست باز
چو آن خار برخاست از پيش وى * جهانگير سلطان روان شد به رى
ز رى شد به شهر صفاهان چو باد * در آن بوموبر تاج بر سر نهاد
به غايت به هيبت بد البارسلان * ورا بنده بودند يكسر يلان
جوانبخت و بيدار و تازنده بود * نبد مثل او زير چرخ كبود
عدوافكن و خصمكش بود شاه * گشادهجبين ، روى مانند ماه
چو سرو سهى بود و بالاى شير * به رزم اندرون بود تند و دلير
جوانمرد پردانش و سرفراز * رخى گرد و زيبا و ريشى دراز
به وقتى كه انداختى شاه تير * گره برزدى ريش را بىنظير
نرفتى خطا بر نشان تير او * بدى راست پيوسته تدبير او
كلاهى كه بد بر سر سرفراز * بدى همچو ريش دلاور دراز
دو گز بود از ريش او تا كلاه * به هيبت نبد مثل او پادشاه
بدى بر سر گاه مانند « 2 » كوه * وز او بود در چشم شاهان شكوه
رسولى كه رفتى به درگاه شاه * نيارستى از دور كردن نگاه
هامش
( 1 ) بدى سر
( 2 ) موتيد