ز كرمان ابو القاسمش بد وزير * جوانبخت و بادانش و راى پير
سيم دهستانيش دستور بود * به نام احمد ، آن مرد مستور بود
چهارم عمر بود مردى امين * كه بگرفت از دانش او زمين
كسى چون ابو نصر كند [ ر ] ى ببود * در آن نامور تيز و تندى نبود
سلطنت سلطان آلبارسلان نه سال بود
بود حاجبش عبد رحمان « 1 » به نام * لقب البغازى امير همام
بگفتم مقامات او سربهسر * برفت از جهان و نبودش پسر « 2 »
برادر پسر بودش البارسلان * كه عمزاد او بود بيغو كلان
چو البارسلان در جهان شه نبود * چو رخسار او بر فلك مه « 3 » نبود
عضد بو شجاع آن جهانگير شاه * كه بودى ثناخوان او تير و ماه
كه پور سليمان داو [ و ] د بود * سپهر كرم ، اختر جود بود
چو باب ورا نام چغرى بگ است * كميتش به كين با فلك همتك است
سرافراز را تختگه بود بلخ * چشيده ز اول بسى شور و تلخ
به بلخ اندر آن نامبرده بمرد * سر و تاج ، البارسلان را سپرد
ورا طغرل آنجا وليعهد كرد * به كار اندرون بىكران جهد كرد
چو طغرل بگ از كام دل دور شد * از آن پس كه يك ماه رنجور شد
قتلمش « 4 » كه عمزادهء شاه بود * ورا اندر آن خسروى راه بود
ز تركان فراوان سپه جمع كرد * بيامد كه با شاه جويد نبرد
بگيرد سروكار شاهى به دست * كند گردنان را در آن جنگ پست
شنيدم به كام دل خويشتن * به تنها همىگفت با خود سخن
چو البارسلان ز او خبردار شد * ز خواب خوش آن شاه بيدار شد
هامش
( 1 ) حاجب او عبد الرحمن الب آغاجى . راحة الصدور ، ص 98 .
( 2 ) بر
( 3 ) ره
( 4 ) قتلمش بن اسرائيل سلجوقى در جنگ البارسلان بن چغرى بيك بن ميكائيل به چنگ عزرائيل گرفتار شد . حبيب السير ، ج 2 ، ص 538 .