پى دخت قائم گهربيز شد * ز بغداد سلطان به تبريز شد
به تبريز بستند عهد نكاح * به دو داد دختر براى صلاح
نبد مهرش افزون ز پانصد درم * دو دينار سرخ دگر بيشوكم
ز تبريز سلطان روان شد به رى * همان مهد آن دختر نيكپى
به راه اندرون شاه بيمار شد * دل خلق پردرد و تيمار شد
روان گشت از بينى شاه خون * همىرفت ز آنسان يكى ماه خون
طبيبان « 1 » گيتى فراز آمدند * دواساز رنج دراز آمدند
به علم و به چاره گشادند دست * به دارو نشد دست خون باز بست
يكى روز سلطان به بالاى تخت * به دستور خود گفت كاى نيكبخت
از اين پيش خوابى عجب ديدهام * نه روز اى دلاور به شب ديدهام
چنان ديد روشن روانم به خواب * به وقت جوانى و گاه شباب « 2 »
كه شخصى مرا از زمين در زمان * ببردى چو خورشيد بر آسمان
من آنجاى ابرى سيه ديدمى * از آن باد و باران بترسيدمى
همىآمدى از هوا بوى خوش * من اندر ميان دست كرده به كش
رسيدى مرا طرفه صوتى به گوش * برآنم كه بودى خروش سروش
كه شاها رسيدى بدين بارگاه * ز يزدان مرادى كه دارى بخواه
چو گل من در آن حال بشكفتمى * همان لحظه با خويشتن گفتمى
كه نزديك من در نشيب و فراز * چه خواهد بدن به ز عمر دراز
بخواهم در اين دم من از كردگار * كز آنجا شود كار من چون نگار
مرا عمر بايد ز يزدان پاك * كه افزون كند اندر اين تيرهخاك
همان دم خروش آمدى از فراز * كه عمر شما بود خواهد دراز
بود زندگانيت هفتاد سال * بدين شادمانى برافراز بال
دگربار من گفتمى در جواب * كه اكنون كه كردى مرا كامياب
مرا زندگانى از اين بيش بخش * يكى گفت با من كه بستند نقش
نخواهى فزونتر ز هشتاد زيست * نشايد به دنبال رفته گريست
هامش
( 1 ) نيان
( 2 ) كاشتاب