ز قائم برم نزد سلطان پيام * چو بشنيد برگشت آن نيكنام
به نزديك طغرل بگ آمد وزير * بپرسيدش از قائم بىنظير
پس آنگه پيام خليفه بداد * دل شاه از قول او گشت شاد
ز دستور قانون به بغداد خواست * وز آنجاى شد كار آن مرد راست
نمود اندر آن كار قائم قيام * ز قانون شفا يافت جان امام
برون كرد از آن . . . . . . . . . . . . امير * در اصلش نياورد روشنضمير
سرافراز دستور شاه اى شگفت « 1 » * همه مال بغداد با خود گرفت
خليفه از او دست كوتاه شد * سر رايت شاه بر ماه شد
زبون شد به بغداد از آنسان امام * كه طغرل بگ آن خسرو خويشكام
طمع كرد در دختر شاه دين * فرستاد در حال مردى امين
به نزديك قائم پى دخترش * به گردون رسيد از طرب اخترش
در آن كار قائم تهاون نمود * ميان درى رفت برشنود ( ؟ ! )
ابو نصر كندرى « 2 » بيامد چو باد * به نزد خليفه سخن كرد ياد
به دو گفت در كار كاهل مباش * به خود بر نثار بزرگى مپاش
بده دخترت را به سلطان من * مشو دور از امر و فرمان من
ز مستنصر مصر انديشه كن * در اين كارها راستى پيشه كن
اگر زان كه ز اين پس درنگ آورى * سر خويشتن ز اين به ننگ آورى
چو سلطان برنجد ندارى تو پاى * بده دخترت را و چندين مپاى
[ به ] پيوند سلطان دلت شاد كن * اگر نى ، برو ترك بغداد كن
چو بشنيد قائم بترسيد از اين * نهاد از بر اسب انديشه زين
ضرورت رضا داد چاره نديد * ز دل كام و آرام شد ناپديد
ز بغداد چون كرد سلطان رحيل * ميان اندرون بود قاضى وكيل
زن مهربان سيده « 3 » نام بود * از او در دل قائم آرام بود
بفرمود مهد بقا ساختند * چو زر كارها را بپرداختند
هامش
( 1 ) اى شاه
( 2 ) كندى
( 3 ) عميد الملك را به بغداد گذاشت و وكيل كرد تا سيده النساء خواهر خليفه را در حبالهء نكاح او آورد . راحة الصدور ، ص 111 .