خبر شد به سلطان و باور نكرد * چراغ طرب در درون بر نكرد
محمد به دل گفت نيرنگ بين * برآميخته اينچنين رنگ بين
كشندم چو ماهى ز دريا به دام * شوم سوخته ز اين هوسهاى خام
چنين تا بيامد پياپى خبر * كه برخيز اى شاه و انده مبر
كه شد باغ اقبال بختت به بار * تو برخور از اين بار و انده مدار
سليمان نهان گشت همچون پرى * تو را داد با تاج انگشترى
محمد برآراست لشكر ، براند * ز كار فلك هركسى خيره ماند
سر از ره سوى شهر همدان نهاد * بشد پاى بر چرخ گردان نهاد
سعادت كند اينچنين كارها * ز ناگه دهد زر به انبارها
چو اقبال با توست انده مدار * كه او خود كند كارها خود به كار
بهجز دادن و داد آيين مكن * دل از بهر اين دهر غمگين مكن
اگر سيم دارى در انبار و زر * بخور ، انده روز فردا مخور
ببخش و دل هرتنى شاد كن * از اين رفتگان دمبهدم ياد كن
كه جز نام چيزى نماند بهجاى * ببايد شدن ز اين سپنجىسراى
مرا سيم و در كيسه گر زر بدى * به گوش سران شعر من پر بدى
ز بىسيمىام كس نيارد به ياد * مگر صاحب آن صدر بادين و داد
كه ما را به گردون بيابد چو ماه * بيفزايد اندر جهان دستگاه
به گردون رساند كلاه مرا * كند روشن از لطف راه مرا
به تحسين و احسان آن نامدار * به گردون رسيد اين سخن گوش دار
چو سلطان محمد به همدان رسيد * شكوهش به گردون گردان رسيد
بنا كرد قصرى چو كوه بلند * به بالا فزون بود از ده كمند
بزرگان همه قصرها ساختند * به كم مدت آن را بپرداختند
سرافراز قفشت كه « 1 » بد مير بار * مقرر شد او را چنين خوب كار
شد اندر . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * همه كارها كردند مانند تير
دگر ره گل كامكارى شكفت * غم و غصه از خلق شد درنهفت
هامش
( 1 ) قو شود