وزارت پى شمس دين بو نجيب « 1 » * همان ميربارى براى حبيب
به بيهوده ز اين شيوه دم مىزدند * در آن كارها نقش كم مىزدند
خبر يافت ز آن شغل خوارزم شاه * دگرگونهتر شد به آيين راه
بيامد بر خواهر خويشتن * كه جفت سليمان بد آن نيكزن
به نزد سليمان شد اندر نهان * به دو گفت كاى شهريار جهان
اميران لشكر سگاليدهاند * ز مهر تو دل باز ماليدهاند
برآنند امشب تو را ناگهان * بگيرند و تازند تا اصفهان
به ره بر تو را بند بر پا نهند * برند و به دست محمد دهند
سپاه تو را كردم اينك سوار * ببين جمله را بر درت پاسدار
سليمان نگه كرد از بارگاه * به جوشن درون ديد يكسر سپاه
عجب سادهدل بود آن شيرمرد * بشد در خزينه به كردار گرد
به خروار زر و گهربار كرد * ز سادهدلى آنچنان كار كرد
ز شاهى و آن لشكر و داروگير * برون برد خود را چو موى از خمير
به يك راه بيرون شد آن تيرهشب * در اين كار شايد كه مانى عجب
ز بىعقلى و بىثباتى شاه * بماند آنهمه خيل و ساز و سپاه
اميران سحرگاه بشتافتند * سراپرده بىپادشه يافتند
سليمانشه آن شب روان رفته بود * سپه قالبى بود و جان رفته بود
سليمان گريزان بشد همچو ديو * فتاد اندر آن خيل بانگ غريو
به غارت ببردند بنگاه شاه * سراسيمه گشتند يكسر سپاه
به هرجايگه دهده و پنجپنج * برفتند با محنت و درد و رنج
اميران پراكنده هرجايگاه * ندانست كس تا كجا رفت شاه
چو ز آن شه نديدند جايى نشان * / برفتند آن چشمها خونفشان / « 2 »
سوى خانهء خود گشودند پر * / به دل كينهور شد پدر با پسر /
سليمان كه بد خسرو دلفروز * نبد پادشاهيش جز بيست روز
نبودش نشان خرد در دماغ * چو روغن نباشد بميرد چراغ
هامش
( 1 ) وزارت به شمس الدين ابو نجيب دهند كه وزير سلطان مسعود بود . راحة الصدور ، ص 264 .
( 2 ) در متن اصلى اين مصراع با مصراع دوم بيت بعد جابهجا شده است .