به خروار جامه ببخشيد شاه * به لشكر يكى تن نيامد به راه
سليمان بدان شاه نزديك شد * ز گرد سپه روز تاريك شد
خبر شد به سلطان بادين و داد * كه آمد سليمان بهتندى چو باد
سپاهى به گردش چو ديوان نر * حسابش نداند ستاره شمر
ز همدان گريزان شد آن شهريار * بيامد سوى اصفهان بىقرار
حسن مير جاندار « 1 » با او به هم * شرف گردبازو ، امير علم
رشيد همايون كه بد جامهدار * يمين بغدلى ( ؟ ) سرور كامكار
دگر عزسكماز و قوشود شير * سرافراز ستماز و آقش دلير
برفتند ايشان چو باد بزان * سليمان بيامد به فصل خزان
همه كوه و صحرا سيه شد ز خيل * روان گشت لشگر به كردار سيل
دو فرسنگ بد طول و عرض سپاه * زمين گشت پرخيمه و بارگاه
به هيبت به هرجا فرود آمدند * نه با آفرين و درود آمدند
در آن بوموبر گشت هولى پديد * سليمان سراپردهاى بركشيد
كشيدند دهليز پردهسراى * برآمد ز در نالهء كرناى
سپاه محمد در آن جستوجوى * به پيش سليمان نهادند روى
سليمان چو بر تخت بنشست شاد * به رسم نيا تاج بر سر نهاد
به شاهى بر او آفرين خواند مهر * و ليكن دگر بود راى سپهر
ز ناگاه بادى برآمد ز كوه * سليمان پراكنده شد با گروه
بگويم كه چون بد پراكندگى * بر از آبروى است پايندگى
كه هرگز نمرد و نميرد خداى * بد و بود و باشد هميشه بهجاى
بد آن روزها فخر كاشى وزير * بر تخت خوارزم شه « 2 » بود مير
بزرگان درگاه برخاستند * دگرگونه كارى بياراستند
به تبديل و تغيير كردند راى * هنوز آن ملك نانشسته بهجاى
هامش
( 1 ) سلطان با حسن جاندار و رشيد جامهدار و موفق گردبازو و يمين الدين اميربار و پسران قايماز .
راحة الصدور ، ص 263 .
( 2 ) در آن روزها خوارزم شاه نامى حاجب بود و امر وزارت تعلق به فخر الدين كاشى مىداشت .
حبيب السير ، 2 / 529 و خوارزمشاه امير حاجب ، راحة الصدور ، ص 264 .