50 بريدند از تن سر خاصبگ * به خون دربغلتيد همچون فلك
سر مير زنگى بريدند زود * ببردند بالا به كردار دود
دل از درد و غم بازپرداختند * دو سر در صف لشكر انداختند
رميدند لشكر چو ديدند سر * فتادند از بيم بر يكدگر
پراكنده گشتند مانند باد * از آن بوموبرزن نكردند ياد
فرستاد سلطان سوى خان مير * غلامان خود را چو شمشير و تير
به غارت بدادند مالش همه * فتاد اندر آن شهر دود و دمه
ببردند آن مال نزديك شاه * از آن گنج ، حيران شد آن دينپناه
به خروار زر بود ، انبار سيم * به صندوقها بود در يتيم
به زر جامها را كه داند شمار * كه بگذشت عقدش ز پانصد هزار
ندانست كس شرح گستردنى * بگويم تو را ز اطلس و معدنى
فزون بود از سيزده ره هزار * شمردند و بستند و كردند بار
ز زرين و سيمينه و ساز بزم * همان جوشن و خود و آلات رزم
برون ز اين همه هفت خم بد ز سيم * مرصع ، مكلل ، به درّ يتيم
بر اصطبل آن مير بادين و داد * بگويم ز اسبان تازىنژاد
فزون بود از چارصد و از « 1 » هزار * ز تازى و از ختلى راهوار
هزار دگر استر باربر * ببردند از اصطبل آن نامور
از آن بيشتر مال سلطان نداشت * چه چاره كه آن ناتوان جان نداشت
نخورد و نبخشيد و كس را نداد * به دستش نماندى از آن جز كه باد
بخور هرچه دارى ، فزونى ببخش * بكن اين سخن بر دل خويش نقش
هميشه در آيينهء حال بين * بمان مال دنيا نگهدار دين
در آن كار بنهاد سر ، برنداشت * نگهداشت آن مال و بر برنداشت
محمد كه بد شاه بىدرد و رنج * خزينه بياكند از آن مال و گنج
اگر بخردى پند از اينجاى گير * . . . . . . . . . . . . . . . . . . ز داناى گير
سليمان شه آن سال محبوس بود * در آن بند بىنام و ناموس بود
هامش
( 1 ) تن