بكردند شه را بسى پيشكش * بزرگان برش دست كرده به كش
بياورد مال جهان خاصبگ * به خسرو نمود آنهمه يكبهيك
به گيتى از آن پيشكش كس نكرد * جهان گشت بر پايهء سرخ و زرد
به خروار از سيم و زرينه بود * نهاده چنان گنج ديرينه بود
چو آن حمل از پيش برداشتند * كسى را در آنجاى نگذاشتند
چو ز آن انبهى گشت خالى سراى * محمد نظر كرد حالى به راى
در آن خانه بد نامور خاصبگ * بيامد نگه كرد كار فلك
جمال ابن قيماز « 1 » برپاى بود * همان عزسكماز ( ؟ ) آنجاى بود
دگر مير زنگى كه جاندار « 2 » بود * در اينروز آن مير در كار بود
چو آغاز كردند شيران سخن * كه چون بايد افكند از كار تن
اساس جهاندارى و خسروى * طريق بزرگى و نامآورى
چگونه توانيم بر هم نهاد * بناى بزرگى و آيين و داد
درآمد اميرى پس خاصبگ * گرفتش دو دست و ببردش . . . . . .
به يك خانه در هردو دستش ببست * بفرمود ده تن بر آن درنشست
چو زنگى چنان ديد يازيد چنگ * سوى قبضهء تيغ همچون پلنگ
ورا نيز از پا بينداختند * ببستند و كارش بپرداختند
از آن گردش حال و آن مشغله * پر از آبله شد دل شومله « 3 »
به زير آمد و اسب را برنشست * گرفته يكى تازيانه به دست
از آن پس رخ هيچ سلطان نديد * تو گفتى كه گشت از جهان ناپديد
چو آن آتش فتنه سر بركشيد * همه خلق بر قصر خنجر كشيد
هم اندر زمان لشكر خاصبگ * كشيدند شمشير كين يكبهيك
براندند نزد در قصر تيز * پديد آمد اندر زمان رستخيز
بفرمود سلطان كه رفتند تند * كشيدند از آن كينه شمشير كند
هامش
( 1 ) جمال بن قوشود ؛ « خاصبگ ، جمال الدين بن قيماز را به خوزستان فرستاد تا سلطان محمد را به همدان رساند . حبيب السير ، 2 / 527 .
( 2 ) زنگى جاندار كه از جملهء مخصوصان وى بود . همان .
( 3 ) خاصگيان سلطان و زنگى جاندار و شومله با خاصبگ بودند . راحة الصدور ، ص 260 .