ز جعفر بريدند « 1 » سر بىگناه * كشيدند شمشير بر پادشاه
كس از پادشاهان خليفه نكشت * اگر چند بودند تند و درشت
به جاى شما هيچكس آن نكرد * كه من كردم از نامداران مرد
به من بر ز شاهى همين نام بود * شما را بزرگى و آرام بود
زنان شما را و طفلان خرد * كه كس در جهان نام ايشان نبرد
نوشتم به ديوانها نامشان * برآوردم اندر جهان كامشان
بيفزودهام روزى جمله من * ستودم شما را به هرانجمن
بريدم ز خود بازدادم به خيل * بدان تا بودشان به من بيش ميل
سزاى من اين بد كه شمشير تيز * كشيدند از راه خشم و ستيز
شب تيره چون برگ ريزان شدم * ز شمشير تركان گريزان شدم
يكى در ميان بود ينال نام * سخنگوى و بادانش و خويشكام
امام جهان را چنين است گفت * نكرد [ و ] ز ما راستىها نهفت
كنون از پس كوشش داروگير * ز تو عفو داريم چشم ، اى امير
به دو مستعين گفت يكسر گناه * شما را ببخشيدم اين جايگاه
به دو گفت ينال كاى پاكراى * كنون خيز و با ما به سا [ مره ] آى
محمد كه والى بدان جاى بود * چو بشنيد اين قول برپاى بود
يكى پنجه بر روى ينال زد * به بد آن زمان آسمان فال زد
به دو گفت بيهوده گويى همى * بلندى از اين كينه جويى همى
نهادى برون از حد خويش پاى * به مهتر تو گويى كه با ما بياى
خليفه بخنديد و با مير گفت * كه از ترك ، شوخى نباشد شگفت
ندانند ايشان طريق كلام * نه پرسش ، نه گفتن ، نه راه سلام
بدان چار تن مستعين گفت باز * حكايت ز راه يقين گفت باز
كه من عفو كردم گناه شما * گر ايزد كند پاك راه شما
شما بازگرديد تا بنگرم * چو وقت آيد آن راه را بسپرم
پس آن چار تن بازگشتند زود * به سامره ره درنوشتند زود
هامش
( 1 ) بديدند