چو تركان سحرگاه برخاستند * به خفتان تن خود بياراستند
كشيدند چون برق شمشير و تير * برفتند نزد سراى امير
پس و پيش هر جاى بشتافتند * در آنجا زن و خادمان يافتند
به يغما بدادند يكسر سراى * غلامان نابخرد و تيرهراى
براندند در شهر سامره تيز * برآمد ز هرگوشهاى رستخيز
دو بهره از آن شهر يغما زدند * همه مال آن شهريان بستدند
در آن شهر كردند غارت سه روز * دل اهل سامره پرتاب و سوز
وز اينروى در آب آن مهتران * به پارو زدن هريكى بر كران
بغا گفت اكنون كه كار اوفتاد * بود بانگ و فرياد بيهوده باد
مثل شد به هر جاى قول امير * تو نيز ار به كار آيدت ياد گير
خليفه چو در شهر بغداد شد * به ديدار او عالمى شاد شد
سوى خانهء مير شد شهريار * فرود آمد آنجاى رفته قرار
ز هجرت دو صد سال و پنجاه و يك * به ماه محرم ز دور فلك
به سامره تركان پشيمان شدند * وز آن كار كردن پريشان شدند
بگفتند كاين باغر شوم كرد * كز آن ترك گردون برآورد گرد
چو سر دور گردد ز تن هيچ كار * نيايد چه سازيم با روزگار
گزيدند مردى غلامان خام * سلام دلافروز دانا به نام
بگفتند با او كه رو نزد مير * بگويش كه اى شاه روشنضمير
ز باغر پديد آمد اول گناه * خليفهكشى كرد بىرسم و راه
دل ما بپيچيد از راه خويش * وز اين خورد بر جان دلخسته نيش
ببايد به سامره بازآمدن * ز پستى روان بر فراز آمدن
كه ما از دلوجان تو را بندهايم * دلوجان به مهر تو آكندهايم
ز سامره نازان بيامد سلام * به مهتر بداد از غلامان پيام
چنين گفت مهتر به مرد همام * كه مرغ رميده نيايد به دام
چو بيرون رود كبك از چنگ باز * به افسون نشايد ورا برد باز
حرام است سامره بر ما كنون * نخواهم ز بغداد رفتن برون
سلام از بر مهتران بازگشت * به نزديك تركان ره اندر نوشت
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 709
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٠٩