چو ديدند تركان سر مرد كار * برفتند از آنجا چو باد بهار
نهادند سر در سراى دو مير * برآمد ز هرگوشهاى داروگير
به غارت ببردند چيزى كه بود * سراسيمه از كار چرخ كبود
جهانى به يك دم به هم برزدند * بدان خانهها آتش اندر زدند
چو شد سوخته خانههاى سران * به گردون همى رفت دود از كران
غلامان چو بودند دل پرستيز * دگرباره بيعت بكردند تيز
كز آن هرسه تن خون بريزند زود * به تندى برآرند از آن بوم دود
بيامد بدان نامداران خبر * دل مستعين گشت زيروزبر
وصيف و بغا گفت با مستعين * كه بر ما گشادند تركان كمين
بخوردند تخمى كه ما كاشتيم * ببردند چيزى كه ما داشتيم
غلامان فزونند از دههزار * كه با يكدگر جمله گشتند يار
چه سازيم كايشان شدند انجمن * نخواهند جز جان اين هرسه تن
هم امشب از اين جاى بايد شدن * بدينجا فزون ز اين نشايد بدن
كجا مستعين گفت رفتن توان * ز دشمن تن خود نهفتن توان
به بغداد بايد شدن كامكار * به كشتى و زورق ز دريا كنار
گران بود رفتن بر آن نامور * ز جان بود انديشهء تاجور
چو شب تيره شد مهتر آمد فرود * درى بود از آن خانه در سوى رود
گشادند و از جاى برخاستند * سه كشتى در آن شب بياراستند
وصيف و بغا شاهك تيزوير * نشستند در كشتى همچو تير
همان مستعين با وزير و دبير * شدند اندر آن زورق بىنظير
غلامان نشستند چون شير نر * در آن كشتى تيز و راند از هنر
ببردند صد حقهء پرگهر * همان جامه و چند خروار زر
زن و خادمان را در آن بوموبر * بماندند و رفتند آسيمهسر
ز سامره آيد به بغداد آب * بدانجا رود كشتى تيزتاب
به تيزى و تندى در آن آبگير * سمارى و كشتى رود مثل تير
براندند آن شب چو باد بهار * به آب اندرون كشتى نامدار
سپيده كه خورشيد بنمود روى * ز سامره پيدا نبد رنگ و بوى
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 708
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٠٨