قوىراى و خوشخلق و نيكونهاد * جوانمرد بادانش و دين و داد
دقيق النظر بود و باريكبين * ورا عالمان روز و شب همنشين
محرم بيامد سر سال نو * گرفت از ره خسروى فال نو
نكوعهد و ثابتقدم بود شاه * به رفعت گذر كرده از مهر و ماه
ورا حاجبى بود قفشت « 1 » به نام * بيامد طلبكار شاه همام
به همدان گرفته ملكشاه را * بماند و بسيجيده شد راه را
به خوزانزمين رفت مانند باد * بياورد آن شاه را بامداد
نشاندش بدان تخت شاهى به ناز * چنين گفت در گوش خسرو به راز
كه اين خاصبگ دشمن جان توست * مپندار كاو زير فرمان توست
ملكشاه را پيش از اين بند كرد * به بندش دل خويش خرسند كرد
ز بيمت نياراست كشتن ورا * به خاك و به خون درسرشتن ورا
تو را نيز مىخواهد اين بدگهر * ببست اندر اين كار بر جان كمر
تو را نيز خواهد گرفتن به درد * نگهدار خود را ز بدپيشه مرد
بود با خليفه ورا اتفاق * بخواهد سپردن بهزودى عراق
بخواهد به كين بيخ سلجوق كند * به كين است با شهريار بلند
سخنهاى آن مرد بينا و پير * شد اندر دل پادشه جاىگير
در او نيز اين يك سخن كار كرد * خرد با دل خويشتن يار كرد
اميران سراسر برون آمدند * به رتبت ز گردون فزون آمدند
اينانج « 2 » سرافراز با خاصبگ * ز مسعوديان هركه بد يكبهيك
در آن مرغزار ، آن شه ارجمند * بسى قصرها ديد يكسر بلند
از آن جمله بر قصر مسعود رفت * سرافراز چون شاه محمود رفت
بزرگان فكندند بر قصر خوان * به شادى نشستند پير و جوان
نهادند در پيش جام شراب * بخوردند و گشتند مست و خراب
بر شه دوم روز بازآمدند * سران جمله با يوز و بازآمدند
هامش
( 1 ) حاجب او ايلقفشت بن قيماز ( در متن قفشد آمده ) . راحة الصدور ، 259 .
( 2 ) ايناج ؛ اينانج و خاصبگ و جمله مسعوديان آن روز به مرغزار قراتكين شراب خوردند .
راحة الصدور ، ص 259 .