خروشى برآمد از آن شهريار * سه خادم برفتند در كارزار
سگان را به دشنه بريدند سر * پس آنگه به زارى دريدند بر
ز پهلو گرفتند بيرون جگر * به خامى بخوردند همچون شكر
ز پانصد گذر كرده بد سى و شش * كه شد كشته آن خسرو شيرفش
اتابك اياز « 1 » آنكه خونريز بود * شنيدم كه در شهر تبريز بود
يكى مقبره « 2 » بهر خسرو بساخت * دو قبه در او كرد و سر برفراخت
نهادند در قبر داو [ و ] د را * خبر شد از آن شاه مسعود را
كنون بشنو از من كه گويندهام * بر اين راه تاريخ پويندهام
يكى روز رفتم در آن قبه من * به گردم فراوان ز هرانجمن
يكى ميل ديدم من از چوب بيد * بر آنجا فكنده قباى سپيد
بد ابريشم آن جامهء دلرباى * دريده به خنجر قبا چند جاى
ز خون لعل بود آن قباى سپيد * بريدم من از جان شيرين اميد
نهاده در آنجاست داو [ و ] د سر * نيامد ز خواب اندرون تاجور
چل و شش چو بر پانصد افزود سال * مه عمر مسعود را بد زوال
برفت آن جهانگير ز اين جاى پاك * فلك بر سر و افسرش ريخت خاك
ورا سرورى بيست و يك سال بود * عجب تيز و خونريز و قتال بود
چهل سال و سى ماه افزون بزيست * بگو تا ز مرگ ايمن اى دوست كيست
بسى مهتران را به كينه بكشت * در آن خسروى بود تند و درشت
بگاسلان ( ؟ ) كه شيرى بدى در شكار * ز پشت بلنگر ( ؟ ) بد آن نامدار
ز ناگاه روزى ورا خون بريخت * ز چنگ اجل كس تواند گريخت
وثيق دول عز دين را نماند * به شمشير از گردنش خون براند
به اول قدم فخر دين را بكشت * به دل در همه دانهء كينه كشت
بيفكند بىمر سران را ز پاى * به دست و سر نيزهء دلرباى
نگشتى ز خون خوردن خلق سير * به ايام سنجر شد او سربهزير
ز بويه به خنجر برآورد گرد * چنان مهترى بىگنه قتل كرد
هامش
( 1 ) اتابك اياز را بفرستاد با لشكرى تا آن مال و خزينه بغارتيدند . راحة الصدور ، 256 .
( 2 ) مدرسه