از آن قوم شد خلق بىمر تباه * بگشتند از رسم و آيين و راه
سرانجام سلطان خبردار شد * به تندى چو گردون دوار شد
سپه را هم اندر زمان برنشاند * به شمشير از ملحدان سرفشاند
بكشتند آن را كه سرگشته بود * ز دين و ز اسلام برگشته بود
نماندند از آن بدنژادان اثر * بريدندشان بيخ از آن بوموبر
سر ملحدان ، ز آن خبردار گشت * به تن بر ، ورا پرنيان خار گشت
[ غلامى ] فرستاد [ بدرگ ] چهار * وز آن بىخبر شاه والاتبار
يكى نغز گرمابه بيرون شهر * برآورده بودند ميران دهر
يكى ز آن سه بر بام گرمابه رفت * چو ماهى بدانديش بر تابه رفت
به ناخن يكى پاى خود كرد ريش * نكوهيده بربست و بنهاد پيش
نشست از سر كبر برجاى گبر * بسى خرقه پيچيد برپاى گبر
به نيرنگ و افسون سگ نابكار * زمان تا زمان نالهها كرد زار
خروشان بدى روز و شب همچو شير * از آن بام يك دم نرفتى به زير
يكى سال از آن گونه بر بام بود * ز تلبيس برپاى سگ دام بود
بر او آنكه كردى گذر سيم داد * چو يك سال بگذشت آن بدنژاد
به وقتى كه سلطان به ميدان شدى * به بازى پى گوى و چوگان شدى
دعا كرد آن ملحد او را ز بام * ستادى برش خسرو نيكنام
درم دادى او را و بنواختى * بدانديش تدبير شه ساختى
يكى روز فرصت نگه داشت گبر * سه ملحد برش چون سه غران هزبر
چو سلطان ز قلعه بيامد سوار * سه ملحد ستادند بر رهگذار
يكى رقعه برداشت فرياد كرد * ز بيداد نزد ملك ياد كرد
كه بر من ستم مىكند كاردار * دلم گشت از دست غم باردار
عنان را سرافراز با خود كشيد * ز دست اجل شربت غم چشيد
باستاد و آن رقعه بستد به راه * نظر كرد و آهسته مىخواند شاه
ز بام آن فرومايه بر اسب جست * يكى خنجر آبداده به دست
بزد سينهء شيردل بردريد * كسى در جهان ز آن شگفتى نديد
به زير آن سه تن نيز كردند كار * سرآمد بر آن كامران روزگار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1141
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١١٤١