چو داو [ و ] د فرزند محمود بود * سرانجام داماد مسعود بود
بيامد سرافراز محمود شاه * بدان تا نمايد به داو [ و ] د راه
پادشاهى سلطان داو [ و ] د « 1 » به تبريز
ورا گوهرى « 2 » نام ، بد دخترى * ز خوبى چو بر آسمان اخترى
به داو [ و ] د داد آن بت ماهروى * به پايان شد آن فتنه و گفتوگوى
چو مسعود شد خسرو و تاجور * نبودش جز آن دختر نامور
چو مسعود بينا و آزاده بود * ورا شاه داو [ و ] د عمزاده بود
دو شاه دلاور دو والاگهر * قرارى بدادند با همدگر
كه داو [ و ] د باشد به اربادگان * به تبريز دارد قرار و مكان
به فرمان او باشد آران و روس * در آن بوموبرزن زند بوق و كوس
به ارمن فرستد اميران خويش * نگيرد ره رزم و آزار پيش
از آن پيشتر بود بسيار جنگ * ميان دو سالار با نام و ننگ
بكشتند از يكدگر بىشمار * نگشتند آسوده از گيرودار
بسى مير شد كشته اندر ميان * پى مال و املاك و سود و زيان
يكى ز آن سران حاجب شاه بود * كه در گنجه او را چراگاه بود
سرافراز ارغون كه شير ژيان * گشادى كمر ، كاو ببستى ميان
پس از جنگ ، صلحى پديدار شد * دل هردو تن دور از آزار شد
به تبريز شد شاه داو [ و ] د باز * در عدل بر مردمان كرد باز
بيامد يكى قوم از كردكوه * پراكنده در شهر شد آن گروه
نهفته در آن برزن و بوموبر * به دعوتگرى برگشادند پر
ببردند بىمر سران را ز راه * نه آگاه از كارشان پادشاه
به هرجا نهادند از فكر دام * نهفته برفتند در هرمقام
گروهى كه بىعقل بودند و راى * نهادند بر جادهء جهل پاى
هامش
( 1 ) به موجب وصيت محمود پسرش داو [ و ] د را بر مسند سلطنت نشاندند . حبيب السير ، 2 / 521
( 2 ) گوهر خاتون دختر خود را به دو داد . راحة الصدور ، 227 .