همان فخر ملكش كه دستور بود * يكى مرد بينا و مستور بود
به نسل از نظام است او را نژاد * ببايد سخن يكبهيك كرد ياد
قوام ابو القاسم « 1 » آخر وزير * شد اندر گه فتنه و داروگير
كنون اصل گفتار بشنو ز من * كه باشد از اين رونق انجمن
چو سلطان محمد برفت از جهان * ورا كرد در خاك ، دوران نهان
ز پانصد فزون بود احدى عشر * كه شد تيره آن آفتاب بشر
پادشاهى محمود بن محمد بن ملك شاه در عهد سنجر چهارده سال بود
برادر بد او سنجر شاه را * كه طعنه زدى طلعتش ماه را
به ايام سنجر شد او شهريار * سخنهاى او بشنو و گوش دار
برآنم كه خواندى امامش قسيم * به هرجا ز عدلش دميده نسيم
جهاندار محمود خوشخوى بود * نكوسيرت و نغز و مهروى بود
لطيف و سخندان و شيرينزبان * توانا و بادانش و مهربان
به گيتى ورا بود طبعى لطيف * به دو داده دارنده ذاتى شريف
به تير نظر موى بشكافتى * فلك را به كين دست برتافتى
در آن دودمان مثل او كس نبود * به خوبى ز خورشيد جان مىربود
بمعنىتر از وى نبد پادشاه * توانا و بادانش و رسم و راه
خطى خوش نبشتى شه كامران * سمند فصاحت بدش زير ران
بدانستى آن كار نزديك و دور * از آن نامور بد نظام امور
نكرد اين جهان با دلاور وفا * همه كار دهر است جور و جفا
به كار زنان در بدى تند و تيز * نبودى دمى خالى از خفت و خيز
ورا ميل بودى به يوز و شكار * شكارى سگش بد فزون از هزار
هامش
( 1 ) قوام الدين ابو القاسم بر قتل اكابر و اعظم بغايت دلير بود . حبيب السير ، 2 / 516 .