مرو ز اين جهان جز كه با جان پاك « 1 » * سرانجام بالين ز خشت است و خاك
نامهاى كه از ميان غزان سلطا [ ن ] سنجر نوشت به محمد
به وقتى كه سلطان دانشپذير * به پيش غزان بود ز آنسان اسير
به سلطان محمد يكى نامه كرد * ز خون جگر افسر خامه كرد
ورا كاتبى بود زيباسخن * سر خود برآورد از انجمن
بد آن نامور قيد روحى ( ؟ ) به نام * لب او گهربار بودى مدام
نى كلك او شكرافشان بدى * به دانش بر از چرخ گردان بدى
جنونش بدى اندكى در درون * به نوك قلم كردى از دل برون
در اين داستان پيش پير و جوان * يكى نامهء عجز سلطان بخوان
بخوان « 2 » تا بدانى كه چون خوار بود * به دست غزان در گرفتار بود
به گردون برد همچو نامش به ناز * دگر ره به زير آردش از فراز
گهى غم ، گهى شادمانى دهد * گهى رنج و گه كامرانى دهد
چو خواهد برآرد يكى را ز خاك * بياميزد آن خاك با جان پاك
كه ما را ره رستگارى نمود * به ما بر ، در كامكارى گشود
بداند محمد كه پيوند ماست * چه پيوند ، پاكيزه فرزند ماست
فزونتر ز دريا و جانها و رود * ز ما بر روان پيامبر درود
بپژمرد كان را ز اقبال و بخت * به ما بر شد اكنون چنين كار سخت
به ناف اندرون خون دل گشت مشك * شد آن ژرف درياى جوشنده خشك
كه آيين دوران دگرگونه گشت * فلك نامهء خرمى درنوشت
فزون گشت درد و غم و كام كم * شكسته شد از ناگهان جام جم
مزاج جهان منحرف گشت و پست * همان صورت بخت با تن در است
گل باغ اقبال پربار باد * از اينروز و اين سال ديگر مباد
خراسان شد از سيل محنت خراب * در اين بوموبر گشت دريا سرآب
هامش
( 1 ) جز كه باك
( 2 ) بدان تا بدانى