اگر بخردى ، خود ز سود و زيان * برون رو ، مبين خويشتن در ميان
كه سازندهء [ كارها ] « 1 » ديگر است * خرد خلق را با خدا رهبر است
نظر كرد در كار چرخ كبود * بدانست كاو در ميان كس نبود
بر او گشت مستولى آز و نياز * بياكند دل را به حرص و به آز
بر آن شاه آز و امل دست يافت * كه چرخ بلندش چنان پست يافت
دماغش خلل يافت عقلش نماند * شب و روز . . . . . . . . امل مىفشاند
چنان شد مريض آن شه پاكزاد * كه آب خدا ، هيچكس را نداد
بزرگى ز پيش نشابور بود * در آن مدت از درگهش دور بود
بيامد بر سنجر تاجور * بياورد پنجاه دينار زر
يكى كاسه دوشاب و نانى سه چار * نهاد از كران پيش آن شهريار
شه كامران سيم در جيب كرد * از آن نان و دوشاب لختى بخورد
همان نان و دوشاب را خورد « 2 » شاه * به كار جهان ژرفتر كن نگاه
چنان رفته بد طبعش از جاى خويش * كه زر خود نگه داشت و آمد به پيش
به ميدان همىرفت روزى سوار * پى اعتبار اين سخن گوش دار
وزيرش همىرفت چون باد پيش * به رسم و به راه و به آيين خويش
قوام بن طاهر كه فرزانه بود * خرد را دل مرد پيمانه بود
نشسته بر اسبى به زين پلنگ * نگه كرد اندر بهاى خدنگ
به دستور ، شه گفت كاين زين مراست * بر اسب تو ، با من نگويى چراست
نظر كن كه بر وى نشان من است * يقين دان كه اين زين از آن من است
به دو گفت دستور جانم توراست * بود هرچه گويد خداوند ، راست
به خانه روم زين فرستم برت * به گيتى منم كمترين چاكرت
همينجا فرود آى ، آن شاه گفت * ندانم من اين بازى طاق و جفت
پياده شد از اسب دستور شاه * جدا كرد زين را ز پشت سياه
به شه داد زين را ، ببوسيد خاك * سزد گر كنى جامه ز اين قصه چاك
چنين كار شاهى كه او را عطا * بدى مصر و بلغار و چين و ختا
نبودى برش سيم را وزن سنگ * ز ملك جهانش بدى عار و ننگ
چنان شد كه زينى ز دستور باز * گرفت و بدان زينش آمد نياز
هامش
( 1 ) دانهها
( 2 ) بسپرد