به جوى بزرگى روان گشت آب * برآورد سر ، بخت خفته ز خواب
گل دولت شاه بشكفت باز * به گردون رسيد آن شه سرفراز
به جوى شده خشك ، بازآمد آب * ز ابر اندرآمد برون آفتاب
بدانسان كه رخشنده ماه از هوا * برون رفت ناگاه شاه از هرى
برافروخت گردون چراغ مهى * به بار آمد از بخت شاخ شهى « 1 »
فروزنده شد اختر خسروى * قوى دست شد بازوى پهلوى
هماى سعادت برآورد پر * به خود جغد آفت فروبرد سر
عروس جهان گشت با رنگوبوى * همان صورت بخت بنمود روى
جهان بود يكسر چو باغ و بهار * گلافشان در آن باغ ليل و نهار
ز سنگ اندرون ژاله آمد پديد * ز خاك اندرون لاله آمد پديد
شد آباد يكسر ، جهان خراب * ز هرچشمهسارى روان گشت آب
جوان شد دگربار ز آن بخت پير * دگربار شد كار گيتى چو تير
گل و لاله بشكفت بر كوه باز * ز كبك درى دور شد چنگ باز
پس از كار غز آسمان خون گريست * دو سال دگر سنجر افزون نزيست
شنيدم كه پنجاه و سه بود سال * به ملك اندرون بر ملك بىهمال
فزون بود عمرش ز هفتاد و چار * ز مردن مرا و تو را نيست چار
اگر سال هفتاد اگر هفت رفت * يكى دان چو رفتيم ، هفتاد و هفت
چو محدود باشد به وقت قرار « 2 » * چه فرق است از پنج تا ده هزار
تو عمرى طلب كان ندارد زوال * به جان زنده شو تا نميرى چو زال
ز دريا چو ماهى فتد در كنار * بميرد به ريگ اندرون زار زار
اگر زندگى خواهى اى سرفراز * مكن بر رخ خود ره آز باز
ببر دل ز شاهى و از مال و گنج * پس آنگه برو ز اين سراى سپنج
بدان جاى پاكان چو رفتى به ناز * كه آنجا بود زندگانى دراز
تعلق ببر ز اين سراى مجاز * به فردوس از بهر خود جاى ساز
برون كن ز سر آز و از دل هوس * مزن بر خلاف شريعت نفس 255
هامش
( 1 ) ببار آمد از تخت شاه مهى
( 2 ) نماز