از آن پس كه بودم جهاندار و شاه * نهادم بر آن تاج خورشيد گاه
غلامان ز من روى برگاشتند * مرا اندر اين راه بگذاشتند
فزون باشد اكنون ز پنجاه و هشت * كه من بودهام حاكم كوه و دشت
بد اندر دلم فرّهء ايزدى * ببريدم از دهر بيخ بدى
جهان را به آيين و شان داشتم * زمين هم سر آسمان داشتم
چو شد راست كار من از روزگار * چنين چشمزخمى درآمد به كار
گروهى بيابانى موشخوار * نه ساز و نه لشكر نه كار و نه عار « 1 »
سر چرخ گردان بدى جاى من * قمر بوسه مىداد بر پاى من
فرومايگان سر برافراشتند * همه تخم كين و تعب كاشتند
خراسان خراب است و من خستهدل * شب و روز در درد پيوسته دل
چو باد از كران تند برخاستند * جهان را به نفرين بياراستند
فلك بازى طرفه آغاز كرد * در غصه بر روى ما باز كرد
به جاى گل و لاله خار است و مار * نداند كس اين درد و غم را شمار
دو سال است تا شد سيه ماه من * ميان خزان است بنگاه من
ز باد بلا مضطرب شد جهان * تعب آشكارا و راحت نهان
به روى جهان چشمزخمى رسيد * كه شد راحت از چشمها ناپديد
بلا آمد و فتنه بنمود روى * برفت از رخ بخت ما رنگوبوى
در اين نامرادى و ز اين رنج سخت * كه خشت است بالين و خاك است تخت
ز ما در جهان كس نياورد ياد * جز از تو كه صد آفرين بر تو باد
در اين جور و بيداد و اندوه و غم * در اين محنت و درد و ظلم و ستم
مرا اين زمان تكيه بر كار توست * كه فرهنگ و بخت و خرد يار توست
ز شمع درون دلافروز من * براى تو روشن شود روز من
زمانه كنون بر سر آتش است * دل هرتنى خسته و ناخوش است
شب و روز دولت قرين تو باد * لب بخت بر آفرين تو باد
چو نامه به مهر اندرآمد بداد * به مردى كه پوينده بد همچو باد
هامش
( 1 ) نه كار و نه كار