دل شاه از مرگ زن شد به درد * پراكندهخاطر بد آن زادمرد
موكل بد او را يكى شادكام * خضر سيرتى بود الياس « 1 » نام
دوم بود طوطى بگ « 2 » نامور * كه بودى تنش بر ز تنگ شكر
شدند آن دو تن يار سلطان ز مهر * چو بنمود اقبال فرخنده چهر
غزان رخ نهادند يكسر به بلخ * دهان شهنشاه از آن قوم تلخ
يكى روز سلطان هم از بامداد * به الياس و طوطى بگ آواز داد
بدان هردو تن گفت سنجر به راز * كه بر ما شد اينروز هجران دراز
ببايد كنون چارهها ساختن * دل از درد و محنت بپرداختن
مرا هست امروز عزم شكار * از اينجا شود كار ما آشكار
گروهى از آن نامداران بساز * برفتند با يوز و با شاهباز
بگشتند چندى فراز و نشيب * دل از ترس خالى ، درون از نهيب
چو آب روان خرم و نامجوى * ز صحرا به جيحون نهادند روى
سوى ترمذ آمد جهانبان چو گرد * ز جانآفرين كامران ياد كرد
ز پانصد فزون بود پنجاه و يك * كه شد ياور شاه ايران فلك
مؤيد ملك بد به ترمذ امير * بيامد بر شاه روشنضمير
بياورد حالى سواران هزار * به شه گفت برخيز و برساز كار
چو بشنيد شه در زمان برنشست * گرفتند راه بيابان به دست
در آن راه افتاد ده جاى جنگ * زدند و گرفتند و شد بىدرنگ
مؤيد ملك « 3 » شير غرنده بود * سر دشمنان را ز تن مىربود
بيامد چنان كامران تا به مرو * بياورد شه را چو آزاد سرو
چنانش بياورد آن شيرمرد * كه از باد ننشست بر شاه گرد
چو در مرو شد شاه ، جان تازه شد * به هرجا از او بانگ و آوازه شد
چراغ سعادت برافروخت بخت * سرافراز شد بر سر تاج و تخت
هامش
( 1 ) روزى امير الياس غز را كه موكلش بفريفت تا به رسم شكار . . . حبيب السير ، 2 / 512 .
( 2 ) بىحضور امراى غز قرقود و طوطى بگ در خدمت سلطان نيارستندى . راحة الصدور ، 183 .
( 3 ) بعضى از غلامان سنجرى كه رياست و سرورى داشتند ملك مؤيد را پيشواى خود ساختند .
حبيب السير ، 2 / 633 .