زمينش برآنم كه كردست خاك * به دردم من از مرگ آن جان پاك
چو شد خيل غز از نشابور دور * نگه كن به تقدير حى غفور
در آن شهر شد اختلافى پديد * پى مذهب و بود و گفت و شنيد
در آن شهر آن كار جايى رسيد * كه بر يكدگر خلق خنجر كشيد
به هربرزنى آتش افروختند * در و بام يكديگران سوختند
قضا خشم و قهرى بر ايشان گماشت * كه كس طاقت آن غرامت نداشت
ز ناگه نشابور اطلال گشت * فلك نامهء كامشان درنوشت
وبايى و قحطى پديدار شد * همه خلق حيران و بيمار شد
كسانى كه از غز برستند باز * بمردند ز آنسان به قحط و نياز
گروهى كه آن قتل و بيداد كرد * كهن دژ برفتند و آباد كرد
هرآن خشت و چوبى كه در شهر بود * بر آن قلعه بردند مانند دود
نماند از نشابور جايى اثر * كف دست شد آن زمين سربهسر
بگشتند بىمر نشيب و فراز * ندانست كس مسكن خويش باز
مدارس مراعى اغنام شد * كنام پلنگان پدرام شد
شد آن بوموبر مسكن مار و مور * مقام گوزنان و آهو و گور
به جاى بزرگان با نام و كام * نبد هيچ الا هوام و سوام ( ؟ )
شد از غز تمامت خراسان خراب * هرى ماند بر مردم كامياب
ميان غزان بود سلطان سه سال * چو مرغى كه بركنده شد پروبال
اگرچند بر تخت بد جاى شاه * نبودش ز پيش و ز پس هيچ راه
همىخورد خون جگر دمبهدم * نيارست برداشت از جا قدم
همىكرد صبر و همىخورد خون * به دردم از اين گنبد نيلگون
يكى را به گردون رساند چو مهر * يكى را كند پست دست سپهر
يكى را نشاند به شمع و شراب * يكى را كند ز آتش غم كباب
شه از جور اين دور زيروزبر * كه آمد ز ناگاه نزدش خبر
كه تركان كه بد جفت خسرو بمرد * چه بايد بدين بىوفا دل سپرد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1129
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١١٢٩