تو را يار دين ، همنشين بخت باد * مقامت ز اقبال بر تخت باد
از آن بود با تو بگويم نخست * بدان تا حكايت بدانى درست
در ايام او مردم آسوده بود * همان پهلوى ظلم فرسوده بود
به سلطان بلايى كه بنمود روى * گل دولتش گشت بىرنگوبوى
ندانست كس در جهان نام غم * تنآسان شده مردم از بيشوكم
يكى روز سلطان چنين كرد ياد * كه گيتى ، من آباد كردم ، به داد
نشسته جهانى به آرام و ناز * در خرمى بر رخ خلق باز
چو سنجر كند چشمها را فراز * همان دم شود دست بسته دراز
همان دم كه من چشم برهم نهم * به خواهنده جان را به يك دم دهم
جهان را بياراستم من به راى * نهادم بر از چرخ گردنده پاى
ز من بىكران خلق ياد آورند * به دل دمبهدم سرد باد آورند
بر اين يك سخن بود . . . . . . خداى * درآمد ستون سعادت ز پاى
يقين كار گيتى دگرگون شود * همه آبها در جهان خون شود
و با آمد و قحط گشت آشكار * غزان فتنهانگيز از هركنار
زمين گشت پرفتنه و گفتوگوى * بزد چرخ چوگان و بربود گوى
هنوز اندر اين خاكدان بود شاه * روان گشت ناگاه سيلى سپاه
سپاه غز آنجا كه مىشد چو باد * بدان بوموبر آتش اندر نهاد « 1 »
هم اندر زمان قحط برخاستى * و با در جهان جان و تن كاستى
فلك ناگهان آتشى برفروخت * سراسر جهان را در آتش بسوخت
زمين پرگزنده شدى در زمان * ز آفت نبودى يكى را امان
به مردى نهتنها طيور و وحوش * شدى خانهها جمله پرمار و موش
هوا پرملخ گشتى از هركنار * بباريدى از ابر بارنده نار « 2 »
در آن كار مىكرد خسته نگاه * ز جام جفا غصه مىخورد شاه
همىبود حيران ، دلافگار مرد * ندانست درمان آن كاركرد
جهاندار سنجر گشاده دو چشم * درون جفت اندوه و دل پر ز خشم
هامش
( 1 ) فتاد
( 2 ) مار