ز گفتار او مير حيران بماند * به زودى وصيف و بغا را بخواند
بگفت اين سخنهاى باغر تمام * بباريد خون از دو ديده امام
چنين گفت با آن دو ترك سترگ * كه ما را نبد راى شغل بزرگ
نه در دل سر اين « 1 » جهان داشتم * تن خود ز مردم نهان داشتم
به بيرون كشيدند ما را به زور * تنم را فكندند در شروشور
به درويشىام زنده و بر فراز * به آيد كه مرده به شاهى و ناز
بغا گفت انديشه در [ دل مدار ] * كه حالى برآرم ز باغر دمار
سرش را نهم در كنار تو من * به ديده « 2 » شدم گفت ، يار تو من
چه انديشه دارى ز باغر كه شير * نيارد به گرد تو گشتن دلير
تو برخيز حالى به گرمابه شو * زمانى تو با بخت همخوابه شو
به حمام شد مستعين در زمان * نشستند آن هردو تن شادمان
بيامد ز ناگاه باغر ز راه * به نزديك آن هردو لشكرپناه
بگفتند با او كه رو پيش مير * كه مىخواندت شاه روشنضمير
سرافراز شمشير بگشاد زود * به گرمابه در شد به كردار دود
برفتند اندر پيش چند مرد * گرفتند آن ترك را بند كرد
از آن پس كه كردند بسيار زور * نشد يار آن ترك سرگشته هور
به صد مرد از او اندر آويختند * از آن پس كه از ديده خون ريختند
فزون بود باغر ز ده پيل مست * سرانجام كارش ببستند دست
به پايش كشيدند اندر سراى * دو بندش نهادند بر دست و پاى
غلامان از آن آگهى يافتند * ز باغر جهان را تهى يافتند
برفتند يكسر به درگاه شاه * وز آنجا سوى آخور « 3 » و پايگاه
به غارت ببردند اسبان مير * همان استرانى كه بد بارگير
چو غوغاى تركان برآمد ز راه * وصيف و بغا آن دو مير سپاه
برفتند هردو چو شيران نر * ز باغر به زارى بريدند سر
ز كارش به زودى بپرداختند * سرش را ز بالا درانداختند
هامش
( 1 ) سران را
( 2 ) بريده
( 3 ) آخر