مفرماى منشور باغر نبشت * همو راست آن دانه كان تخم كشت
بيامد دوم روز باغر پگاه * كه منشور گيرد ز ديوان شاه
به دو گفت دستور روشنضمير * كه منسوخ كردند منشور مير
يكى شغل و پيوند تو فسخ كرد * همان خط فرمان تو نسخ كرد
بدانست باغر كه آن كار كيست * وصيف است كاو مايهء گمرهى است
غلامان شه را سراسر بخواند * همان نامهء عزلت از بر بخواند
به تركان چنين گفت مرد دلير * كه روباه بازى كند نزد شير
وصيف اين زمان گشت شاه جهان * وزير است پيدا ، امام از نهان
خليفه ز شمشير من شد هلاك * جهان در كف اوست امروز پاك
به بد نام ما رفته اندر جهان * به فرمان ايشان سراسر جهان
وصيف و بغا كام دل يافتند * كنون دست ما نيز برتافتند
نخواهند ما را به گيتى نشان * هنوز از سر تيغ من خونفشان
وزارت وصيف دلافروز راست * ولايت بغا راست ، قولى است راست
بياييد تا جمله پيمان كنيم * به پيمان دلوجان گروگان كنيم
سه تن را بريزيم بر خاك خون * فزون ز اين چرا گشت بايد زبون
به خون سه تن از غلامان شوم * بكردند بيعت در آن مرزوبوم
يكى مستعين بد امام جهان * دوم بد وصيف آن امير مهان
سيم بد بغا ترك كشور ستان * كه بد مير بر زوال و سيستان
چو اين هرسه را كشته باشند زار * نشانند ميرى دگر برقرار
بگيرند عالم به مردى و راى * نهند از بر چرخ گردنده پاى
چو اين راى كردند باهم درست * فكندند آن تخم ، حالى نرست
زنى بود آن باغر شوم را * كز او تنگ بد برزن و بوم را
بداختر ز دل دشمن شوى بود * ز راه جفا آهنينروى بود
بدى دوست با مادر مستعين * خبر داشت از كار ترك لعين
بيامد به دو اين سخن بازگفت * به تنها تن خويشتن در نهفت
بلرزيد مادر بشد پيش پور * ببريده از شمع رخساره نور
بگفت اين سخن با پسر مادرش * بباريد خون از مژه بر سرش
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 706
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٠٦