به خاكستر و آب جوى و نمك * دهان سران بود پر يكبهيك
ز مردم بدينسان گرفتند مال * ز ناله همه خلق بد همچو نال
چه خوارى و زارى كه آن قوم كرد * تفو باد بر گنبد تيزگرد
به هرخانهاى نالهء زار بود * يكى كشته ، ديگر گرفتار بود
نشابور كردند يكسر خراب * روان بود هرجايگه خون چو آب
به زخم شكنجه در آن گيرودار * به قتل آمد آن جايگه صد هزار
برون ز آنچه كشتند در داروگير * فزون ز اين ببردند مردم اسير
گروهى از آن مردم بىگناه * نهادند سر سوى كاريز و چاه
به روز اندر آنجا شدندى نهان * چو از شب شدى روى تيره جهان
برون آمدندى پر از داغ و درد * برهنه تن و دور از خواب و خورد
بزرگى كه بد عبد رحمان به « 1 » نام * ز ابدال بود آن لطيف همام
ز زهاد اهل نشابور بود * به اكاف در دهر مشهور بود
سلف را خلف بود آن بىقرين * بر او آفرين از جهانآفرين
بكشتند او را به درد و به تاب * جگر تشنه او را ندادند آب
محمد « 2 » كه يحيى بد او را پدر * ز دانش نظيرش نيايد به در
به فتوى و تقوا چو چرخ كبود * به دانش همال و نظيرش نبود
به علم و عمل پيشواى جهان * سرافراز و و الا ميان مهان
دهانى كه بد مطلع مهر و علم * وجودى كه بد مايهء علم و حلم
بياكند گردون گردان به خاك * شد آن نامبرده به زارى هلاك
يكى مرثيه گفت خاقانيش « 3 » * سزد گر به روز و به شب خوانيش
هامش
( 1 ) آنگاه عباس و عبد رحمان و نورابه متعاقب يكديگر از سلطان مرحمتگستر امان طلبيده . . .
حبيب السير ، 2 / 523 ؛ و اما جايى كه شيخ محمد اكاف كه مقتدا و پيشواى مشايخ عالم . . .
راحة الصدور ، ص 181 .
( 2 ) از آن جمله يكى شيخ فاضل عالم متقى محمد بن يحيى بود كه در حين شكنجه به خاك شهد شهادت . . . حبيب السير ، 2 / 511 .
( 3 ) خاقانى :در دولت محمد مرسل نداشت كس * فاضلتر از محمد يحيى قباى خاك
آن كرد روز مهلكه دندان فداى سنگ * وين كرد روز قتل دهان را فداى خاك