زمين بوس كردند يكيك برش * نشاندند بر تخت با افسرش
به خدمت ببستند نزدش ميان * نهادند در پيش سود و زيان
فشاندند بر تارك او نثار * ستادند گردش يمين و يسار
يكى گفت من حاجب خسروم * سخن هرچه گويد به جان بشنوم
دگر گفت من باشم اكنون وزير * كه دارم دل پاك و روشنضمير
يكى مرد گوينده آنجاى بود * چو بشنيد اين قول برپاى بود
چو رخسار مودود يوسف بديد * بخنديد و لب را به دندان گزيد
به مير غزان گفت كاين شاه نيست * سزاوار اين افسر و گاه نيست
بود كاتب مطبخ شهريار * منش ديدهام پيش از اين چندبار
ورا نام مودود ، يوسف پدر * ز سالار نبود نژادش بدر
غزان ز آن حكايت برآشوفتند * ز دل مهربانى برون روفتند
ز تختش كشيدند حيران به زير * زدندش چنان تا شد از عمر سير
جوالى پر از خاك كردند ، شاد * نهادند بر گردنش همچو باد
گرفتند از آن كامران دست باز * بيامد بر شاه گردنفراز
حديث غزان پيش سنجر بگفت * چو بشنيد سنجر ، چو گل برشكفت
خوش آمد ورا آن حكايت ز مرد * به جان اندرش آن سخن كار كرد
چو فرتوت بد شاه آندم بخورد * به مرو اندرون زاين سبب جاى كرد
چو آمد سپاه غزان رزمساز * نشد منهزم سنجر سرفراز
ورا آن سخنها چنان رام كرد * كه در مرو بنشست و آرام كرد
به گفتار مودود نادان و پير * به دست غزان گشت سنجر اسير
ببردند شه را سوى خيل خويش * نبد سوى آن شاهشان ميل بيش
بدان نامور نان ندادند سير * بماند آن دلاور به چنگال شير
گرفتند مرو ، آن سپاه پليد * گشادند آن بندها بىكليد
ز انبار سلطان گشادند در * به راه خرابى نهادند سر
به غارت ببردند مال جهان * گرفتند آن گنجهاى نهان
وز آنجا برفتند در شهر شاد * به غارت به هرجا بغل برگشاد
نخستين به زرينه بردند دست * به تاراج دادند مردان مست
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1126
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١١٢٦