غزان چون بديدند كان شاه رفت * سر رايت جمله بر ماه رفت
به سوى خراسان نهادند سر * چو طاو [ و ] س نر برگشادند پر
نبد كس كه آيد در آن رزم پيش * نهادند بر آسمان پاى خويش
خراسان گرفتند يكسر به تيغ * بباريد خون در خراسان چو ميغ
به نزديك مرو آمدند آن گروه * ببردند از كار سلطان شكوه
بريدند شمشاد و بركند سرو * نماند از دليران يكى تن به مرو
به مرو اندرون شاه تنها بماند * نجنبيد از جاى و لشكر نراند
دل شاه از لشكر آزرده بود * همان غز ملك را ز ره برده بود
بگويم تو را ز اول كار من * ز لب بر تو گردم شكربار من
ز اول كه با آن غزان بود جنگ * ز روباه بگريخت غران پلنگ
شد از خيل سنجر اميرى اسير * تو گويى كه سنجر بد آن مرد پير
سرافراز را پيكر شاه بود * نماينده چون بر فلك ماه بود
به بالا و رفتار و گفتار و روى * ميان در نبد فرق يك تار موى
ورا نام مودود يوسف « 1 » بدار * ز ناصر بدى در جهان يادگار
به مطبخ درون مشرف شاه بود * ز اول نه رخت و نه بنگاه بود
به آخر ز پستى بشد بر فراز * اميرى دلاراى شد سرفراز
چو پيش غزان گشت سرور اسير * ببردند او را به نزديك مير
امير غزان گفت سنجر تويى * چو ديد اندر آن طلعت خسروى
به دو گفت مودود آرى منم * چو خورشيد بر آسمان روشنم
چو بشنيد مير غزان اين سخن * به زير آمد از مسند خويشتن
به نزديك مودود يوسف نژاد * زمين را به ده جايگه بوسه داد
ز خيل غزان هركه آمد فراز * ببردند نزديك سرور نماز
به مودود گفتند ما بندهايم * به فرمان تو در جهان زندهايم
نتابيم از طوق امر تو سر * نهيم اين زمان پيشت اى تاجور
تو خواهى برو خواه اينجا بمان * كه باشد به گيتى درون تركمان 110
هامش
( 1 ) يكى از حواشى كه موسوم بود به مودود بن يوسف و با سلطان به حسب صورت مشابهت داشت . . . حبيب السير ، 2 / 511 .