مگر مرگ كان را ندانيم چار * بكوشيم با لشكر شهريار
بگفتند با يكدگر آن سران * بسازيم امروز رزمى گران
چو نوميد گشتيم از شهريار * نباشيم نوميد از كردگار
چو سلطان بر آن سركشان حمله برد * امير غزان دل به يزدان سپرد
اميرى بد آنجاى فرتوت و پير * چو بهرام خونريز و پركين چو تير
يرنقش هرايوه « 1 » ورا بود نام * به سلطان درآويخت آن خويشكام
به زورش به رزم غزان برد تيز * دلش بود پركين و سر پرستيز
نبودند با شاه يكدل سپاه * بماندند يك نيمه بر جايگاه
در آن جنگ با شه نگشتند يار * چو در جنگ شد با غزان شهريار
چو برگشته اقبال سنجر به كين * از آن پير فرتوت بىاصل و دين
سخن گوش كرد و درآمد به جنگ * به گردش گرفتند چون حلقه تنگ
چو پيوسته شد با غزان كارزار * گريزان برفتند مردان كار
تهاون نمودند قومى دگر * كه بودند از آن نيز خونين جگر
نه رزمى گران بد نه زخمى درشت * نمودند سلطانيان پاك پشت
به عمدا از آن رزم بگريختند * به شمشير بر خاك خون ريختند
نيامد برون نوك تيرى ز كيش * نه گردى بجنبيد از جاى خويش
نه تيرى در آن جنگ بگشاد پر * نه اسبى به ميدان درآمد به سر
سوى مرو شد شاه ، دل پر ز درد * جگر پر ز خون و ز غم روى زرد
در آن موج طوفان سفينه نبود * سپه رفته ز آنجا خزينه نبود
به شه گفت دستور كاى شهريار * به مرو از نشابور شو كامكار
همين دم به شهر نشابور شو * ز مرو و كهندژ روان دور شو
در كينه آن جايگه باز كن * بخوان لشكر و جنگ را ساز كن
شه نامبردار فرمان نكرد * به درد اندرون بود ، درمان نكرد
چو اقبال را بود سر در نشيب * برون رفت پاى مراد از ركيب
به مرو اندرون گشت ساكن دو ماه * پراكنده گشتند يكسر سپاه
هامش
( 1 ) يرنقش هريوه عنان سلطان بگرفت كه بازگشتن مصلحت نيست . راحة الصدور ، ص 179 .