بجنبيد سلطان عالم ز جاى * برآمد دم نالهء كرهناى
سوى بلخ بامى ره اندر گرفت * ره رزم آن سروران برگرفت
ز سلطان ، غزان آگهى يافتند * تنى چند چون باد بشتافتند
به سلطان بگفتند ما بندهايم * به امر تو اندر جهان زندهايم
قماج بنفرين ، تعدى نمود * همىخواست از ما تن و جان ربود
پى خويش و پيوند و مال و عيال * كشيديم شمشير و افراشت بال
به ما برببخشد شه كامكار * سپاهت « 1 » بياريم پانصد هزار
بهجاى دو آزادهء نيكنام * به سلطان ببخشيم پانصد غلام
به مطبخ سپاريم هنگام كار * بر از سى ، كه بد رسم ما ده هزار
اميد آنچنان است از پادشاه * كه بر ما ببخشد گذشته گناه
بدان كار در نرم شد شهريار * و ليكن اميران ناهوشيار
نماندند شه را به آيين و راه * براندند پركينه يكسر سپاه
چو نزديك شد پيشباز آمدند * به زارى بر سرفراز آمدند
ببردند اطفال را پيش شاه * بگفتند كاى خسرو دينپناه
ز يك خانه ما نقره شش من دهيم * وز آن منتى نيك بر تن نهيم
بر ايشان چو بخشود شاه جهان * همىخواست برگشتن آن مهربان
گروهى كه بودند بىعقل و راى * گرفتند بند عنانش بهجاى
يكى مير بد ، نامبرده عمر « 2 » * در آن كار چون شير بسته كمر
ميان صف آورد شه را به زور * دگرگونه بد رأى كيوان و هور
غزان چون بديدند برخاستند * سپه را به آيين بياراستند
پر از ريگ كردند يكسر جوال * ببستند بر همدگر چون جوال
ببستند بر همدگر همچو كوه * به پيش در ده گروها گروه
به جان و به دل جنگ را ساختند * همه تيغها را برون آختند
يكى بار كردند از ريگ پيش * ستادند چون كوه برجاى خويش
بگفتند كاين بند اسكندر است * همه كارهاى جهان را در است 60
هامش
( 1 ) جنايت
( 2 ) امير مؤيد بزرگ ديرنقش و عمر عجمى عنان سلطان بگرفتند . راحة الصدور ، ص 175 .