بدند آن غزان سربهسر مالدار * همىكردشان مرد بدگوى خوار
غزان طاقت او نمىداشتند * به دل تخمهء كين او كاشتند
ورا قتل « 1 » كردند اندر نهفت * كس اين ماجرا پيش سلطان نگفت
به پيش غزان كس نيارست رفت * چنين تا بشد ماهها هشت هفت
بگفتند با شاه احوال كار * كه سالار خوان را بكشتند زار
نيند اين غزان زير فرمان تو * شكسته شد آن عهد و پيمان تو
قماج « 2 » آنكه بد والى باميان * بيامد بر شه چو شير ژيان
ز كار غزان يكبهيك بازگفت * كه ايشان برون آمدند از نهفت
ندادند بهرت « 3 » يكى گوسفند * كشيدند سر تا به چرخ بلند
مرا شحنه كن تا از آن قوم دون * بيارم همه گوسپندان برون
دهند آن سران گوسپندان به من * رسانم از آنجا بدين انجمن
شه كامران سادهدل بود سخت * به دو داد آن شغل و برگشت بخت
چو بگرفت فرمان سلطان به دست * هم اندر زمان كامران برنشست
فرستاد نزد غزان شحنه زود * به تيزى چو آتش ، به تندى چو دود
نكردند آن قوم شحنه قبول * كه بودند جوياى فسق و فضول
ندادند تمكين ورا پيش خويش * براندندش آن نامداران ز پيش
چو شحنه بيامد خجل شد قماج * تو گفتى سيه شد قفايش به كاج
پسر بد ورا نام او مير شرق « 4 » * در آهن بفرمود تا گشت غرق
سپه برنشاندند و رفتند تيز * به جنگ غزان دل به كين و ستيز
چو رفتند بر خيل ايشان سوار * برون آمدند آن سران هاموار
گرفتند آن هردو را در ميان * از آن رزم جستن برآمد زيان
بكشتند فرزند را با پدر * بريدند ز آن هردو ناگاه سر
از ايشان چو آمد به سلطان خبر * دلش گشت چون چرخ زيروزبر
هامش
( 1 ) لال
( 2 ) در آن اثنا والى بلخ امير قماج به بلخ آمد . حبيب السير ، 2 / 510 .
( 3 ) رايت
( 4 ) امير قماج و پسرش علاء الدين ملك المشرق با لشكرى تمام . . . ، راحه الصدور ، ص 178 .