به اول بدانسان گرفتار شد * به آخر بر شاه بر كار شد
بر سنجر آن نامدار جوان * بسى شعرها گفت نغز و روان
بياراست آن نامور گاه را * خوش افتاد با ماهرخ شاه را
ز تأثير بهرام و كيوان و هور * بدان كامران داد با غزنه غور
به علم و هنر جاى خود بازيافت * هماى شهى جاى پرواز يافت
جوان هنرمند ضايع نگشت * دگربار از آسمان برگذشت
ز شعر روان آبش آمد به جوى * به گيتى جز از نام نيكو مجوى
هنر مهتران را به آيد به كار * ز آموختن دست هرگز مدار
جهاندار سنجر بيامد به بلخ * به ماه صفر ، ليك هنگام سلخ
ز پانصد چل و هشت چون شد بهسر * زمين گشت چون چرخ زيروزبر
خروج غزان و گرفتن سلطان
فرورفت ناگاه مسعود شاه * برآمد غريوى از آن بارگاه
به مرگش دل سنجر آزرده گشت * بساط طرب مدتى درنوشت
خروج سپاه غزان فال بود * همه خلق حيران و بدحال بود
بگويم ز كردار آن قوم دون * كز ايشان جهان گشت درياى خون
غزان تركمانان ختلان بدند * جهانى از آن خلق نالان شدند
چرا خوارشان بد ز اعمال بلخ * دهان سران گشت از آن قوم تلخ
بدان قوم « 1 » از شاه گر باج بود * ز اول حكايت ببايد شنود
از ايشان سوى مطبخ شهريار * روان گوسفند آمدى سى هزار
برفتى سر سال سالار خوان * بدانسان كه رستم سوى هفتخوان
بر ايشان همىكرد سالار زور * نترسيدى از گردش ماه و هور
نهادى بر اسب جفا مرد ، زين * بكردى از آن گوسفندان گزين
برنجاند آن قوم را بىحساب « 2 » * به دشنام و چوب و به جنگ و عتاب
هامش
( 1 ) قام
( 2 ) برنجانيدى از قوام بىحساب