على چترى « 1 » كامران يار اوست * كه اين فتنه و شوروشر كار اوست
حسين « 2 » آنكه بد بزم شه را نديم * در اين لشكر . . . . . . . . . . در دو نيم
شد از امر سلطان به شهر هرات * بدان تا كند خصم را شاه مات
بيامد شه غور چون پيل مست * نكوشيد تا بر وى آمد شكست
بكردند رزم گران در جهان * نكردست كس از كهان و مهان
شه غور از بيم بنمود پشت * در آنگه كه شد خيل سلطان درشت
على چترى آنجا گرفتار گشت * فلك نامهء روز او درنوشت
ببردند او را به زير علم * به شمشير كردند دستش قلم
به زارى سرش را بينداختند * به يك دم از او بازپرداختند
حسين گزين بود مير سپاه * جوانى جهان گشته چون هور و ماه
[ بد ] آن ماهرخ بدر مهرآفرين * لطيف و سخنگوى و شعرآفرين
ظريف جهان بد به يك پاى لنگ * گرفتار شد نامبرده به جنگ
ببردند بربسته نزديك شاه * بپرسيد ، چون كرد رويش نگاه
كه اى مير در دامم آويختى * چرا جان نبردى و نگريختى
بپيچيد سر ، گفت پايم نبود * به رفتن از اينروى رايم نبود
مرا لنگى پاى سرگشته كرد * برآورد از من به يكباره گرد
چو پايم نبد تا روم همچو باد * به دست توام ز اين نشان بازداد
بدين نكته از دست شه جان ببرد * بخنديد و او را به حاجب سپرد
پس آنگاه شد پيش سلطان نديم * به درگاه آن شاه شد مستقيم
دگربار از وى بپرسيد شاه * چرا اندر آن دم نرفتى به راه
به شاه جهان گفت آن مير لنگ * كه بىپاى جايى گريزد پلنگ
مرا بود كوتاه پاى گريز * ببستند دستم بهجاى ستيز
ملك را به گفتار زيبا ببست * به نكته دل دشمنان مىشكست
هامش
( 1 ) على چترى كه سلطان سنجر او را از مرتبهء مسخرگى به درجهء امارت رسانيده بود .
حبيب السير ، 2 / 510 .
( 2 ) سلطان سنجر علاء الدين حسين را به خواجه مثقال سپرده اشارت كرد تا على چترى را در زير علم دو نيم زدند . حبيب السير ، 2 / 510 .