ابو الفضل آن مرد كشورفروز * كه بد كامران بر سر نيمروز
باستاد در قلب بر [ جاى ] شاه * به گردش درآمد ز دشمن سپاه
به تنها تن خويش آن شيرمرد * همىكرد رزمى كه رستم نكرد
سران ختا اندر آن گفتوگوى * بماندند حيران در آن نامجوى
همىگفت هرتن كه اين اژدهاست * و يا شير ، كز بند كرده رهاست
سرانجام اسبش درآمد ز پاى * گرفتار شد شير كشورگشاى
ببردند او را بر شاه چين * به ابرو درافكنده از خشم چين
بر او بر ببخشود شاه ختا * ورا گفت كاسب تو كرد اين خطا
كه چون تو سرى را پر از كين و باد * به دست من و اين سپه بازداد
اگر چند بر خسرو چين درشت * بر او بر ببخشود ، او را نكشت
به فرياد او زورمردى رسيد * كسى مثل او نامبرده نديد
گرفتار شد جفت شاه جهان * بسى از بزرگان و زيبا مهان
در آن رزم گشتند ناگه اسير * نگه كن به بازيچهء چرخ پير « 1 »
چو سلطان ز ترمذ بيامد به بلخ * دهان خشك از آن غصه و كام تلخ
در آن بوموبر اتسز « 2 » نامور * شده بود عاصى و بركرده سر
به مرو و نشابور شد همچو باد * به مردى ز سلطان نياورد ياد
به مرو و نشابور چيزى نماند * به غارت ببرد و سپه را براند
خرابى بسى كرد كان گنج برد * به كار اندرون بىكران رنج برد
چو سنجر شكسته شد و بىسپاه * خراسان شده بود چون « 3 » خاك راه
يكى سال شاه جهان داد كرد * كه تا آن بروبوم آباد كرد
به جوى جهان ز او روان گشت آب * جهانجوى شد خسرو كامياب
دل شه چو با عدل پيوند كرد * دگربار گيتى برومند كرد
گل كام بشكفت در باغ دهر * فرومرد آن آتش كين و قهر
رسولان رسيدند از هركنار * چو ديدند آن شاه را كامكار
هامش
( 1 ) بر
( 2 ) در آن ايام اتسز پسر قطب الدين محمد بن نوشتكين كه حاكم خوارزم بود با سلطان سنجر اظهار مخالفت نمود . حبيب السير ، 2 / 519 .
( 3 ) چون بود