[ نخواهد كه ] بابك شود پايمال * به افشين فرستد شب تيرهمال
به سيم اين بدانديش را نرم كرد * دلش را به كار اندرون گرم كرد
برفتند نزديك افشين به خشم * بگفتند با او . . . . . . . . . . . . . . . . . .
[ تو ] ما را چرا « 1 » بازخواندى ز جنگ * به ما بر چرا كردى اين كار تنگ
گرفته بدند اين دليران حصار * برآورده از بدسگالان دمار
به جعفر چنين گفت افشين كه تيز * ممان تا كه پيدا [ شود رستخيز ]
سگان را ز نزديك من دور كن * به گرد خود از خرمى شور كن
برو آتش فتنه بنشان بهجاى * مكن بىاجازت سوى رزم راى
به فرمان من باش و تندى مكن * بلندى ، هواى نژندى مكن
[ شب تيره ] رفتى سوى جنگ و كين * زدى از خطا آسمان بر زمين
اگر چشم زخمى پديد آمدى * در كام ما بىكليد آمدى
به دو گفت جعفر كه ما را به جنگ * فرستاد امام جهان بىدرنگ
[ به گفتن ] نيامد سپه اى امير * به رزم آمد و كوشش و داروگير
تو گويى بجنبيد ، اين راى نيست * مرا با شما اندر اين راى نيست
تو مىجنبى و دشمن اندر كمين * نبودست رسم اميران چنين
دگربار فردا دم ز مهرير * درآيد شود دهر پرداروگير
ز سرما شود كار بر خلق سخت * شود خشك مردم ، چو شاخ درخت
به دو گفت افشين كه فردا به جنگ * درآييم ، مانند شير و پلنگ
[ سو ] ى خيمه شد مهتر كامياب * بياسود تا بردميد آفتاب
چو شد روز نامد ز خيمه برون * همىخواند بر خستگىها فسون
نبودش دل رزم و پرواى جنگ * نگرديد [ گرد ] شتاب و درنگ
[ در ] آمد دوم روز آرام كرد * دلش ميل رود و لب جام كرد
سيم روز تا ناى و نى بود و چنگ * نمىبرد با هيچكس نام جنگ
چهارم به وقت سحر مست بود * مى راوقش صبح بر دست بود
چو شد پنجمين روز مخمور بود * به بستر درافتاد ، رنجور بود
هامش
( 1 ) ترا