به نظارهء غازيان شد امير * باستاد از دور مرد خطير
سرافراز جعفر چو شير ژيان * كمر بسته آن رزم را بر ميان
برون آمد [ از دور ] مردى هزار * گروهى پياده ، گروهى سوار « 1 »
به تكبير بگشاد جعفر زبان * منم گفت بر غازيان مرزبان
نينديشم از كافران نژند * اگر يار باشد ، سپهر بلند
به سر مشركان را بكوبم به سنگ * بگفت اين و در جنگ شد چون پلنگ
فراوان از آن بدسگالان بكشت * نمودند قومى كه مانند پشت
برفتند در قلعه از بيم سر * ببستند چون سنگ بر كوه در
سرافراز جعفر بر آن دو ديار * برانگيخت تا چرخ گردو [ ن ] غبار
بزد بر در قلعه نيزه دلير * بغريد مردانه مانند شير
ز بارو روان شد بر آن مرد سنگ * بباريد از چرخ تير خدنگ
سپر بر سر آورد چون پيل مست * نهنگى به زين ؛ اژدهايى به دست
چو شد گرد بر گنبد لاژورد * ز افشين مدد خواست جعفر به درد
فرستاد مردى كه يارم فرست * دليران چابكسوارم فرست
ز امر شما نيز برتافتند * چنين مهتران را زبون يافتند
برو بازخوان غازيان را ز راه * بگو تا بيايند پيش سپاه
مبادا كه اينبار كشته شوند * به خاك و به خون در سرشته شوند
كه تا قلعه اين دم سپارم به تو * بلا بر بدانديش بارم بهتو
بيارم برت بابك شوم را * كنم خالى از وى بروبوم را
رهانم سران را ز افسون ديو * رسانم به گردنده گردون غريو
فرستاده آمد سخن كرد ياد * ورا پور كاو [ و ] س دشنام داد
به جعفر چنين داد افشين جواب * كه تو كارها مىكنى ناصواب
شما را كه فرمود رفتن به جنگ * زدن تير و خوردن . . . . . . . به سنگ
. . . . . . . . . دو صد مرد دادى به باد * ز رزمى كه كردى ز ناگاه ياد
ز كردار خام تو دلخستهام * شكستى طلسمى كه من بستهام
هامش
( 1 ) هزار