. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * زد [ او ] بانگ در لشكر خويشتن
كه يك تن در آن لشكر پاكراى * نجنبد ز مردان جنگى ز جاى
بگيرند برجاى يكسر قرار * نراند يكى تن به نزد حصار
سخنهاى آن مير [ با فر و ] هوش * نكردند غازى سران هيچ گوش
كشيدند گردن ز گفتار مير * برفتند بر كوه مانند تير
پراكنده گشته « 1 » چو باز از كمين * پياده چو خورشيد ، گرد زمين
سرافراز افشين . . . . . . . . . . . . . . . . * بلرزيد مانند تاك رزان
سپهر هنر بود آن را بخواند * سخنهاى آن غازيان بازراند
كه رفتند بيرون ز فرمان من * چرا سركشيدند از اين انجمن
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . باز * به زير آمدند آن سران از فراز
بياسود برجاى افشين سه روز * چهارم چو بفروخت كشورفروز
نشستند با يكدگر غازيان * بگفتند كافشين نمايد زيان
به دل . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * از آن روى خرم نشيند همى
يقين است كاين مرد با او يكى است * تو گويى كه هرموى او با يكى است
دم بابك شوم پى خورده است * دلش ميل آن بدنشان كرده است
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * پلنگ است افشين و بابك هزبر
ز اسلام بابك بپيچيد روى * بدين كار خلقش ببرند موى
ندارد سر جنگ بابك ز مهر * بپوشيد از او بخت فرخنده چهر
يكى روز . . . . . . . . . . . . . . . گرفت * سوى قلعه چون باد ره برگرفت
به رزم ايستادند غازى سران * روان گشت از قلعه سنگ گران
چو بشنيد افشين ز بالا خروش * برآشفت مهتر از آن جنگ و جوش
. . . . . . . . . . . . آزرده شد خاطرش * بپژمرد از غم دل شاطرش
همىگفت با سروران مرد سنگ * كه فرمود او را كه شد سوى جنگ
منم مير لشكر در اين بوموبر * ز فرمان من رفت جعفر بهدر
دلاور . . . . . . . . . . . . . . . آورد پاى * به تندى و تيزى درآمد ز جاى
هامش
( 1 ) گشتند