نخفتند تا آن زمان كافتاب * برآورد آن خنجر تيزتاب
بزد گردن خسرو زنگبار * هوا گشت پرمشك و كافوربار
برون آمد از خيمه افشين چو شير * سوى قلعه شد با اميران « 1 » دلير
برآمد ز ناگاه آواى زنگ * دليران نهادند سر سوى [ جنگ ]
ز وقت سحر تا نماز دگر * همىرزم كردند با يكدگر
فراوان ز گردنكشان گشت [ پست ] * سر كوه پرگردن و پا و دست
چو شد مهر تابان به سوى نشيب * برون رفت پاى فلك در [ ركيب ]
سوى جاى رفتند مردان مرد * چو برخاست خورشيد ، بنشست گرد
سپيده كه خورشيد آمد پديد * رخ خاك شد چون گل بشكفيد
سوى رزم رفتند مردان دين * برون آمدند آن سگان از كمين
يكى هفته افشين چنان رزم كرد * برآورد از مشركان دود و گرد
بسى غازى آن روزها شد شهيد * از آن قتل افشين به كين بردميد
بر قلعه شد شير جوياى خون * نيامد از آن [ حصن ] يك تن برون
[ بدانست ] افشين كه آن بدنشان * كمين كرده باشد پى سركشان
ز فعل بد بابك آگاه شد * ز ماهى سرافراز بر ماه شد
[ بد ] انديش از اين كمين كرده بود * ز افشين پركين بيازرده بود
سپه برده با خويشتن شش هزار * ميان بسته چون شير در كارزار
سرافراز افشين چو شير [ عرين ] * روان كرد آن لشكر بىقرين
برفتند دنبال [ افشين ] چو تير * بر آن كوه چون شير نخجيرگير
بگشتند بر كوه مانند باد * به جايى كه افشين كمين مىگشاد
بدريد از نعل اسبان زمين * ستادند از بهر كين در كمين
چو شد صبحدم گشت افشين سوار * روان شد نهفته در آن كوهسار
به جايى كه بد خيل بابك نهفت * برفت و ز شادى چو گل مىشكفت
چو نزديكى خيل ماجون ( ؟ ) رسيد * يكى تير [ از ] جعبه بيرون كشيد
بفرمود تا . . . . . . . . . گردان سپاه * گرفتند بر دشمن شاه را [ ه ]
هامش
( 1 ) اسيران