منم مير بر لشكر شهريار * تو را با فضولى بنده چكار
تو دانى تو آيين لشكركشى * بميرى [ به بادى ] اگر آتشى
نكردى به هنجار امروز جنگ * سر نام ما را شكستى به سنگ
[ من ] اين مشركان را چو روباه پير * به سوراخ در ، كرده بودم اسير
[ ببستى ] تو اى بدگمان راه را * فزون كردى از شير روباه را
شنيدند از او غازيان اين پيام * پراكنده گشتند بىكام و نام
به نفرين افشين گشادند لب * نهادند رخ سوى جنگ و طلب
[ همى مى ] دويدند بر كوه و سنگ * به كردار گرگ و هزبر و پلنگ
گشادند بازو كشيدند تير * برآمد دگربار بانگ و نفير
دليران به يارى جعفر شدند * به بارو چو باد بزان بر شدند
چنين تا شب تيره كردند جنگ * به تير و كمان و به خشت و به سنگ
چو افشين فغان دليران شنيد * در آن دم چو باد بزان بروزيد « 1 »
بپرسيد كاين بانگ و فرياد چيست * سر نامداران اين قوم كيست
بگفتند جعفر به جنگ اندر است * سپاهش به نام و به ننگ اندر است
بكردند باروى قلعه خراب * فكندند سنگ و كلوخش در آب
بفرمود تا پور شه شد برش * پر از كينه و خشم مغز سرش
شبى مست چون روى زنگى سياه * برو بازگردان ز قلعه سپاه
مبادا كه با من يك افسون كند * سپاهى ز ناگاه بيرون كند
به قتل آرد از مؤمنان بىشمار * به زخم سر نيزهء « 2 » همچو مار
زبون گردد اين جنگ گردنفراز * به ما بر شود رزم جستن دراز
يكى طرفه بازى برون آورد * به خاك اندر ، از خلق خون آورد
نگون بود خصم و زبون بود گبر * دگربار خرگوش گردد هزبر
بشد پور « 3 » آن خيل را خواند باز * برفتند نز [ د ] يك آن سرفراز
بگفتند افشين ز دين دور گشت * چراغ دلش نيز بىنور گشت
نخواهد كه اين قلعه ويران شود * مقام گوزنان « 4 » و شيران شود
هامش
( 1 ) شنيد
( 2 ) بنده
( 3 ) بود
( 4 ) كورتاز