اگر تو در اين رزم سازى درنگ * ببارد بر اين لشكر از كوه سنگ
نگونسار گردد بر اين قوم كوه * بما [ نند ] در زير سنگ اين گروه
ورا گفت افشين چرا كوهسار * نيفتد بر آن بابك نابكار
نبارد بر او سنگ همچون تگرگ * نپاشد بر آن گبر زنديق « 1 » مرگ
ز بالا ورا درنيارد به زير * مر او را رهاند ز پيكار شير
بلايى ورا بازدارد ز دهر * شود آن نكوهيده ناگاه قهر
به ميران لشكر دگرباره گفت * كه من صبر مىسازم اندر نهفت
كه تا اين بداختر درآيد ز پاى * به زير آيد از قلعه بى [ عقل ] و راى
نخواهم كه يك تن ز مردان جنگ * شود خسته و كشته از تير و سنگ
چو اين لشكر اندر پناه من است * نگردند از اين ره كه راه من است
جوانى از آن غازيان گفت باز * كه اى مير گردنكش و سرفراز
من اينجا پى خشم و جنگ آمدم * [ نه از ] بهر ناز و درنگ آمدم
اگر كشته گردم به جنت رسم * ز هردو جهان آرزو ، اين بسم
وگر دشمنان را درآرم ز پاى * ببخشد گناه مرا رهنماى
مرا رنگ خون بهتر از بوى مشك * كه ريزند از من بر اين خاك خشك
چنين گفت افشين بسازيد كار * بياييد فردا سوى كارزار
شهادت بيابيد فردا بسى * چو آيند يكسر به ميدان [ كسى ]
سپيده كه خورشيد سر بركشيد * همه دامن كوه در زر كشيد
برآمد ز مردان حربى خروش * دل نامداران همىشد به جوش
برفتند يكسر به زير حصار * برآمد خروشيدن و گيرودار
از آن تكيه گبران برون آمدند * سراسيمه جوياى خون آمدند
فراوان به قتل آمد از هردو روى * روان گشت خون راست چون [ آب ] جوى
چو روى هوا گشت . . . . . . . . . . . . * دو لشكر سوى جاى . . . . . . . . . . .
گروهى به بالا شدند از نشيب * به لرزه فتاده ز بيم و نهيب
گروهى به زير آمدند از فراز * به چنگ اندرون نيز [ ه ] هاى دراز
هامش
( 1 ) نزديك