ششم روز مردم برآمد به هم * سخن رفتشان در ميان بيشوكم
بگفتند افشين شد از رزم سير * به جان يار بابك بود آن دلير
همىدارد از رزم بابك نگاه * نخواهد سوى رزم راندن سپاه
اگر نيست كافر دگرگون چراست * چنان خشم كاول بد ، [ اكنون ] كجاست
ندارد سر جنگ با آن پليد * در بسته را نيست پيدا كليد
پريشان شد افشين از اين گفتوگوى * از آن تلخ گفتن ترش كرد روى
فرستاد گردنكشان را بخواند * به صد مهربانى بر خود بخواند
چنين گفت با نامداران كار * كه مىداند از راز من ، كردگار
مرا متهم مىكنند اين سپاه * پراكنده گويند هرجايگاه
كه همدم شدم بابك شوم را * همان بىوفا قيصر روم را
به من بر از اينگونه بهتان نهند * مرا بار اندوه بر جان نهند
[ گوا ] ه است بر بنده يزدان پاك * كه دارم دل مؤمن و جان پاك
نيم گبر و زنديق و زناردار * همان بابك شوم را جفت و يار
از آن كاهلى مىكنم در مصاف * كه تا كس نگردد هلاك از گزاف
به سنگى كه آيد ز بالا به زير * شود كشته از مهتران ده دلير
بر آن قلعه خود باد را راه نيست * يكى تن از اين كار آگاه نيست
در اين قلعه بابك شكار من است * سر بدنشان در كنار من است
چنانش به زير آورم ز اين حصار * كه كشته نگردد يكى نامدار
شما را چنين تيز و تندى ز چيست * مگر مغز گردان ز دانش تهى است
به صبر است مرد وفا كامياب * به هركار در بود او را شتاب
از آن غازيان سرورى پاكراى * چنين گفت با مير كشورگشاى
كه خوابى من امشب عجب ديدهام * سراسيمه ز آن خواب گرديدهام
برآنم كه آيد بلايى پديد * سخن هرچه گويم ببايد شنيد
چه ديدى ، به دو [ گفت ] افشين به خواب * چنين داد بيننده او را جواب
كه ديدم يكى را كه از آسمان * به زير آمدى بر زمين در زمان
گشادى زبان را خجسته سروش * به من گفتى از غايت جنگوجوش
كه رو اين زمان پيش افشين بگوى * كه برخيز ، با دشمنان جنگجوى
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1106
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١١٠٦