ز هجرت گذر كرد پنجاه و چار * ز ششصد فزون بود روز شمار
از آن جايگه مجد دين بازگشت * ملك سوى قاآن ره اندر نوشت
بيامد به تبريز خواجه ز راه * به ترتيب شه بود اين جايگاه
وز آن روى [ آمد ] چو دريا به جوش * ز ملحد زمين رفت شادى و هوش
برفتند ميران لشكر تمام * به درگاه [ شه ] با دل شادكام
برفتند چون شير در بيشه زود * ز ملحد شهنشه در انديشه بود
گرفتند آن قلعهها در حصار * در آنجا . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * ز تخت آن نگونبخت بر دار شد
فروشد به خود ساعتى تيرهراى * بپژمرد باغ اميدش بهجاى
كس از قلعه بيرون نيامد ز بيم * نجنبيد بر كوهپايه نسيم
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . روز و ماه * شب و روز بيدار بود آن سپاه
شبى بانگ آن مشرك بدنژاد * سران را بر خويش آواز داد
چنين گفت با نامداران خويش * كه اين رنج [ ما ] شد ز اندازه بيش
. . . . . . . . . . . . . . . . . . نيست روى * نماند اندر اين مردمان رنگوبوى
شب تيره ز اينجا [ ى ] بيرون شويد * ميانبسته بهر شبيخون شويد
به فرمان آن كافر نابكار * برفتند قومى برون از حصار
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . بپرداختند * به هرجايگاهى كمين ساختند
از آن كيد [ افشين ] خبردار گشت * طلبكار آن قوم بدكار گشت
سواران فرستاد مانند باد * بگشتند بر كوه از بامداد
. . . . . . . . . . . . . . . . . ز آن قوم دون * بكشتند بر كوه از حد فزون
يكى مير عجلى ( ؟ ) بد و كامكار * سر غازيان بود آن نامدار
. . . . . . . . . . . . . سر غازيان بود مير * يكى نامور بود روشنضمير
. . . . . . . . . . . افشين سرافراز [ مرد ] * شب و روز بودى به رنج و به درد
همىكرد نفرين بر آن نامدار * كه او دير مىشد به جنگ [ از كنار ]
ز فرمان افشين برون برده سر * چو شهباز در كين برآورده پر
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1101
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١١٠١