كنند آهن تيز را سخت گرم * بسنبند گوشش « 1 » بدان ميخ ، نرم
ز پشتش برآرند از بس دوال * كنندش به دست جفا پايمال
تنش را بسوزند مانند شمع * گروهى به گردش درآيند [ جمع ]
چنان قوم را زنده ماندن خطاست * چو گويد در اين كار ، خان پادشاست
اثر كرد در خان سخنهاى مرد * بزرگان خود را همه جمع كرد
ز ملحد سخن گفت شاه جهان * كه آن قوم را كرد بايد نهان
به دندان ز تن گوشتش بركنند * بگيرند و پيش سگان افكنند
[ بگفتند ] او را كه اين كار زشت * چرا كردى و كينه در دل بكشت
كشيدى فرومايه [ رنج و عذاب ] * به مردى و كس را ندادى جواب
فرستاد بايد سپاهى گران * به گيلان و چندى به مازندران
يكى مير بد كتبوقا « 2 » نام او * [ سوى ] جنگ بودى همه كام او
از او بود در لشكر شه شكوه * فرستاده او را سوى كرد [ كوه ]
سوى گنبدان درشد آن نامدار * گرفت آن قوى قلعه را در حصار
پس از مدتى كرد كنكاج شاه * برون كرد از خيل بىمر سپاه
آمدن پادشاهزاده هلاكو بدين روى آب
هلاكو كه شاه سرافراز بود * به رخسار او چشم شه باز بود
برادر بد و نامدار و بزرگ * توانا و دانا و تند و سترگ
بيامد ، بياورد لشكر به راه * ز جيحون گذر كرد با آن سپاه
ملوك جهان از نشيب و فراز * برفتند آن شاه را پيشباز
ز هربوموبر شاه والاتبار * فرستاد مردم براى تغار ( ؟ )
ملك صدر دين رفت و ترغو ببرد * دلوجان به فرمان و امرش « 3 » سپرد
بشد مجد دين خواجه با او به قم « 4 » * در آن ماه بود از محرم نهم
هامش
( 1 ) بسپند كوشش بدان ميخ گرم
( 2 ) بسوى جنگ بردى همه گام او . در مقدمه كتبوقه نويان را از اقوام نايمان كه منصب . . . ، جامع التواريخ ، 2 / 686 .
( 3 ) مرين
( 4 ) بميم