جغاتاى كرجك ( ؟ ) بر مير بود * سرافراز با راى و تدبير بود
بفرمود تا ده بهادر چو شير * برفتند و بستند دستش دلير
نهادند در گردنش پالهنگ * ببستند دست و دو پايش چو سنگ
بديد آن دلاور كه ايلچيكتاى * به خرگاه در بود خفته بهجاى
بفرمود تا در زمان شد سوار * روان كرد مانند باد بهار
بشد تا لب آب جيحون چو باد * به رفتن نكرد از فلك نيز ياد
نهادند در گردنش نيز غل * موكل بر او بود [ سيصد ] « 1 » مغل
ببردندش اول بر تايجو * به رخ بر ز چشمش روان خون چو جو
وز آنجا به راتوش ( ؟ ) بردند تيز * بر او برد گردون گردان ستيز
ستيزى « 2 » كه مىبرد با نيكوبد * بديد از فلك بر تن و جان خود
چو آمد به درگاه آن شهريار * به ياسا رسانيدش اين روزگار
وز آن روى خان رفت با جاى خويش * نشست از بر تخت و مأواى خويش
اغل خواجه چون شد بهجاى قرار * تنش بود پردرد و جان پرشرار
اميران خود را بر خويش خواند * كسى را كه فرزانه بد پيش خواند
غم دل بدان مهتران بازگفت * برون كرد رازى كه بودش نهفت
چنين گفت با نامداران كه من * نخواهم نشستن در اين انجمن
بزرگى و شاهى و خانى مراست * شما را بدينسان نشستن چراست « 3 »
بفرمود تا جمله لشكر سوار * ببودند و آورد گردون . . . . . . . . . . .
به گردون كشيدند ساز و سلب * نهادند سر سوى جنگ و صلب
به منكو نهادند پوشيده روى * به شب راه كردند بىگفتوگوى
چو نزديكى خيل خان آمدند * ز جور زمانه به جان آمدند
شبانى همىگشت بر كوه و دشت * به نزديك گردون ، يكى برشكست
به بار اندرون تير و شمشير ديد * سواران با زهرهء شير ديد
از آنجا كه بد اسب را رام كرد * به يك دم بيامد به كردار گرد
به نزديك خان رفت و گفتا مپاى * كه آمد سپاهى به عقل و به راى
هامش
( 1 ) سيد
( 2 ) بنزى
( 3 ) نشين جزاست